تبليغاتX
قرارمون تو...آسمون


قرارمون تو...آسمون

شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو مي روي بي هيچ دليلي ..

زینب را همه کسانی که این بلاگ رو می خونند می شناسند این دختر همدم همه لحظه های تنهایی من بوده و هست اون خواهر من هست نه نه اصلا دوست من دوستی ای که دوستیش تا نداشت!

زینب کار رو با ما در ایرنا شروع کرد اون وقت تنها 17 سالش بود اما حالا به زودی 26 ساله می شه ... همه ما از اونجا زدیم بیرون رفتیم کار های مختلف دیگر رو تجربه کردیم ... اما اون موند و موند تا همپای دیگر قدیمی ها این خبرگزاری رسمی رو بچرخه ... زینب هشت سال از تمام عمر جوونی و تازگی رو این خبرگزاری گذروند...

همه کسانی که زینب رو می شناسند به گزارش نویسی و قلم توانای اون آشنایی دارند ... زینب با همه حقوق کم و درآمد اندک تنها به عشق همه روزهای خوش اونجا ماند و ماند!

اما امروز و در یک اقدام بی سابقه زینب از خبرگزاری رسمی کشور یا همان ایرنای کذاب این روزها اخراج شد ... جرمش تنها گذاشتن کامنتی بود که از دلش برآمد تا مرد سبز این روزهای ایران زمین و اطرافیانش را ثابت کند... او کامنتش را به مانند همه افراد بی وجود بی نام نگذاشت و توهین هم نکرد.!

او نوشت تا از رییسش و نوشته هایش دفاع کند ... تا اعتقاداتش را در مورد موج سبز و مرد سبزترش بیان کند اما امروز به جرم همین کامنت پس از هشت سال از خبرگزاری رسمی کشور اخراج شد به همین راحتی!

حال می خواهم مردان قدرتمند این روزها آیا به جهان دیگر اعتقادی دارید؟ میخواهم  بدانم چگونه می خواهید پاسخ این همه بی عدالتی را بدهید؟؟ به جز دزدیدن آرا حق کشی را چه می کنید ؟؟

بدانید که این دختر همان پدری است که روزی برای این که امروز شماها حکومت کنید به میدان جنگ رفت و جانباز شد... این ختر همان پدری است که روی پای خودش ایستاده و برای آرزوهایش دستش جلوی هیچ کس دراز نیست ... می خواهم بدانم شرمتان نیست که این گونه رفتار کردید؟؟

به جای حق خوری قبل از هر چیز انسان باشید همی ن

پ.ن:

-  امروز ساعتها پس از اخراج زینب را دیدم مثل همیشه دلقک بود و لبخند به لب داشت اما ته نگاهش هم غمگین بود هم عصبانی ! غمگین اساتید و پدرش برای نگرانی هایشان و عصبانی از برخورد زشت انسان های بی وجود!

- این مطلب هم برای زینب ماست فصل سوم

 - زینب امروز بارها گفت دوست ندارم عزیزانم به خاطر من به کسی رو بندازند یا به خاطرم هزینه دهند!!

- خواهر عزیزم قامتت سبز باد

- زینب هم قربانی موج سبز شد ما هم منتظریم

- بیخود به دنبال انسانیت تو شماها هستم می دونم ...

اما اینم بدونین خواهر من بیکار نمی مونه روزی که پله های ترقی رو رفت بالا که بزودی این اتفاق می افته از اون بالا شاهد نابودی شما خواهد بود ... مامانم همیشه می گه دنیا اینطوری نمی مونه گهی زین به پشت و گهی پشت به زین ... شک نکنید ....

 

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:0 توسط ن.ن| |

 

بوی خون ... بوی باروت ... صدای شلیک ... گاز اشک آور ... باتوم برقی ... چوب ... اینها هدیه این روزهای جوون های ماست ...

حمله به کوی دانشگاه ... توهین به دانشجو ها ... تخریب اموال عمومی ... فحش و ناسزا ... سوغات اعتراض و حق خواهی ...

این روزها  حرف ها سر اتفاقات این چند وقته ... نمی دونم این ماجرا به کجا ختم می شه ... به نابودی جوون هامون ... یا احقاق حق !!! نمی دونم...

فقط می دونم که دیگه این مردمو به این راحتی ها نمی شه کنترل کرد دیگه نمی شه ازشون توقع داشته باشی برن یه گوشه آروم بشینن و هر کی هر چی گفت بگن اوکی تو درست می گی ...

دیگه نه این مردم اون مردمی که شما می شناختین نیستن ... چرا نمی خواین باور کنین دوران عصر حجری و نادونی تموم شده ... چرا باور نمی کنین این مردمو نمی شه گول زد ... این آدم ها دیگه تفکرات ۳۰ سال پیش و ندارن خودتون خوب می دونین پس چرا بی راهه ؟؟؟ چرا کوچه علی چپ!!! چقدر ؟؟!! چند روز ؟؟!!

چرا یکی نمی آد به داد این مردم برسه ... چرا تو این مدت یکی نگفت بیایین بشینیم یه جا حرف بزنیم ببینیم چه دردتونه... حرف حسابتون چیه ؟؟ یعنی مردمی که ۳۰ سال پیش از همه چیزشون گذشتن خواستن که به اینجا برسن؟؟!!!

اون هایی که رفتن ۸ سال جنگیدن ... اسیر شدن ... شهید شدن ... مجروح شدن ... معلول شدن ... جانباز شدن ... خواستن که به اینجا برسن ... نه نه نه

به خدا این مردم شعور دارن ...عقل دارن چرا جنگ !!! چرا کشتن !!! چرا چرا چرا ؟؟؟

حالا خوب گوشتانو باز کنین ... می شنوین ... صدای تنین ...

دوباره می سازمت وطن ... اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف به تو می زنم ... اگر چه با استخوان خویش

پی نوشت:

۱- اولین باره که این مطلب پی نوشت نداره ... یعنی حرفی برای گفتن ندارم وقتی که احقاق حق یعنی کشتن ... یعنی بی عدالتی ... یعنی باتوم خوردن ... یعنی شکنجه شدن

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 20:23 توسط ن.ن| |

 

نمی خوام آیه یاس باشم ... نمی خوام فکرهای ناجور بکنم ... اصلا دلم هیچی نمی خواد فقط می خوام یه کم راحت باشم ... به هیچی فک نکنم خسته شدم از بس فک کردم دلشوره داشتم دغدغه داشتم ... بابا به خدا منم آدمم منم خسته می شم ... تا که می خوام حرفم بزنم همه می گن چرا اینقدر غر می زنی ؟؟ همش ایه یاس می خونی ... ناشکری !!! کی اونم من ؟؟؟ نمی دونم شاید هستم ...

اما موضوع اینه که من دیگه نمی تونم اینجوری ادامه بدم ... نه امیدی ... نه خوشی ... نه حرف درست و حسابی ... به جای تمام این مساله ها همه جا شده پر از حرف و حدیث الکی ... وعده های 100 من یغاز که تو دکون هیچ عطاری پیدا نمی شه ... بابا من چه جوری حرفمو بزنم ... به کی بزنم ... اصلا چی بگم فک می کنم حرف زدن عادی ام یادم رفته شدم سکوتی پر از حرف ... منتظر یه تلنگر ...

تازه می دونین اگه ماهی یه بارم حرف بزنم می گن من عوض شدم دیگه اون نسرین سابق نیستم ... راهم عوض شده برخوردام .... مگه قراره همیشه یه جور بمونم .... نه نمی مونم یعنی نمی خوام که بمونم .... فقط الان یه چیز می خوام یه تحول یه دگرگونی ... یه انفجار سبزززززززززززززززز

شاید بعد از این انفجار منم منفجر شم پر شم از هوای تازه حرف های تازه فکر های تازه نمی دونم یعنی می شه ؟؟؟؟؟ می خوام یه آدم دیگه ای بشم ... حرف هام عوض می شه اینو بدونین ... رفتارم عوض می شه اینم بدونین دیگه نخواین همون آدم قدیم باشم چون نه می تونم و نه دلم می خواد ....

 پی نوشت:

1- این روزها تقریبا با خواهر جان زینب فرصت کنیم می ریم تو خیابون ها ببینیم چه خبره ... کلی خبراستتتت باید منتظر 23 خرداد بود تا تمام این خبرها ... یه ادمو خبر ساز کنن برای 4 سال .... منتظریم و جالبه که بدونین خواهر جان هر شب زحمت می کشه منو می رسونه خونه و از همه مهتر اینکه با یه فرمون می ره تو کوچه ای که وسطش جوب داره اما بعضی ها نتونستن ...

2- هنوز امتحانام تموم نشده املا انشا و حرفه و فن مونده ...

 3- نمی دونی من که چه حالی دارم یه دنیای رو به زوالی دارم ... مجنونمو دلزده از خیلی ها خیلی دلم گرفته از خیلی ها ...

 4- امیدوارم روز 23 خرداد حرف تازه ای برای گفتن توی این صفحه داشته باشم

 5- یه اس ام اس داشتم که آمار داده بود از وضعیت انتخاباتی اگه کنجکاو بودین بگین براتون بنویسم آلان حوصله اش و ندارم ... خسته ام ...

 ۶- و اما از همه مهمتر اینکه رئیس جان بنده " مهدی جهانگیری" بازم در کارش موفق شد البته هیج شکی نداشتم اما بعد از همایش پارسال بعضی ها می خواستند بگن که اون آدم ناموفقی بوده اما حالا بدونین که اون موفق شد مثل همیشه از این به بعد این اسم زیاد می شنوید شرکت سرمایه گذاری میراث فرهنگی و گردشگری (سمگا)

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 22:33 توسط ن.ن| |

 

با چند نفس عمیق و گام های کمی استوار قدم می گذارم در مسیری که روحم را آرامش می دهد فک کردن به آینده ای ( نمی دانم شاید) روشن هوایم را هوای دیگری کرده است...

روزها در پی هم به سرعت می گذرد ... هر چقدر که از روزهای آغاز سال فاصله می گیریم و روزهای سرنوشت ساز کشور  به ما نزدیک و نزدیک و نزدیک تر می شود ... چشم به هم بزاری این چند روز نیز گذشته و... هوا هوای دیگری شده ...

همه می گن سخته خیلی سخته که بخوای تجربه گذشته ها رو تجربه کنی این دفعه هم اتفاقی نمی افتد بازم همون آش و همون کاسه ... اما معتقدم نه ... هوا هوای دیگری است روزها روزهای بهتری ...

راه سبز روح سبز همت سبز و هزاران سبزی دیگر در راه است فقط کافی است عزمتان را جزم کنید و برای راهی شدن و رسیدن به دیار سبز به پاخیزید ...

و اما حالا با تو ام

ای ابر مرد مشرقی ای کوه ... ای نگهبان قدسی خورشید ... روشنایی آتش زرتشت ... یادگار صداقت جمشید ...ناجی سربلندی انسان ای تو پیغمبر ای اهواریی... ای برای تو این هیولاها... همه کوکی همه مقوایی...

مشرقی مرد پاسدار شرق... معنی جاودانه اعجاز ...خاک اگر خنده کرد و گندم داد از تو بود این بزرگ باران ساز ...ای رسول بزرگ رستاخیز...  دست حق بهترین سلاح توست ... 

من منتظرم تو منتظری ما منتظریم ... منتظر یک اتفاق سبز ... پس ای سردار سبز بکوش

پی نوشت :

۱- برای اولین بار با تشویق خواهرم نشستم پشت فرمون و رانندگی کردم ... فک کنین طلسم شکسته شد رانندگیمم خوب بود چی فک کردین

۲- این روزها حسام امتحان داره اما من درس می خونم و استرس دارم دعا کنین قبول شم

۳- بزودی زود کتاب پدرم چاپ می شه فصل دلدادگي حتما بخرین ضرر نمی کنین

۳- کلا همه آدم ها عوض شدن ... مامانم راست می گه محبت زیادی توهم می آره ... آلانم اون آدمها تو توهمن بدجور ناجور

 

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:5 توسط ن.ن| |

 

پر از احساسم ... پر از دلشوره ... این دفعه بر خلاف دفعه های دیگه می دونم که چرا این حس ها رو دارم حس بزرگ شدن حس بالا رفتن سن ... نمی دونم شایدم چیزهای دیگه ای هم باشه و من خبر نداشته باشم ... شاید ...

امروز کلی پیاده روی کردم ... کلی فکر کردم... خیلی زود رسیدم سرکار ... با خودم گفتم من اینجا چی کار می کنم ... تا کی می خوام به این روش ادامه بدم ... تا ابد ؟؟؟!!! نمی دونم شاید...

انگار همه حس های خوب و بد دنیا اومده سراغم ... انگار امروز شهر یه جوره دیگه ای بود ... آدم هاش یا شایدم من عوض شده بودم اینم نمی دونم ...

از دیشب تا حالا کلی اتفاق افتاده که در آغاز ... سال زندگی ام  تونستم بفهمم که برای کیا ارزش دارم ... چقدر دوستم دارن ... این دفعه می دونم که اتفاقات دیروز معیار خوبی برای ارزیابی آدم ها بود ...

دیروز خواهر خوبم زینب جان برام تولد گرفته بود ... کلی برام زحمت کشیده کلی بهش مدیونم به خدا نمی دونم می تونم جبران کنم یا نه  ... از چند روز پیش مدام درگیر کارهای اجرایی بود ... رزرو جا ... خرید کادو... خرید میوه و کیک و خلاصه خیلی خیلی زحمت کشید از صبح دیروزم که کلا در اختیار بود تا شب ... فک کنید تازه دانشگاه هم امتحان داشت ... دم همه اونهایی که اومدن گرم ... خیلی ها با تاخیر اومدن اما اومدن این برای من کلی ارزشمند بود ... اونهایی هم که قرار بود بیان و نیومدن ... دمتون جیز باشد تا جبران کنیم

پدر مهربانم - عمو بیژن جان - داداش های خوبم احسان- لطیف - هادی و میلاد - لیدای دوست داشتنی و نیمای باوفا - حسام پسر بازیگوشم - داداش حسین نوروزیان - فرزانه جون- مبینای مظلوم و علی کوچولوی شیطون حضور همه تون منو شاد کرد ... امیدوارم بتونم در شادی هاتون شرکت کنم و همه خوبی هاتونو جبران کنم دوستون دارم هوارتااااااااااااااااااااااااااااااا

خواهر خوب و مهربان و یار همیشگی من دوست دارم به اندازه تمام ثانیه های که با هم بودیم دوست دارم به اندازه روزها و ساعت هایی که قراره با هم باشیم و دوست دارم به اندازه تمام دنیا بابت همه زحماتت ازت سپاسگزارم و مدیونتم یه دنیا

پی نوشت:

۱- قراره ۶ روز برم ماموریت اصلا حوصله اش رو ندارم ... تو فکر پیچ دادنم کمکم کنیدددد کمککککک

۲- ۲۷ اردیبهشت تولد داداش کیوان ... داداشی جونم تولدت مبارک

۳- قراره منتظر بمونم ... چند وقتشو نمی دونم ... شاید بشه شاید نشه ... اما به هر حال من هستم بدجور ناجور

۴- نداره تموم شد ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:34 توسط ن.ن| |


Design By : Night Skin