تبليغاتX
قرارمون تو...آسمون


قرارمون تو...آسمون



شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...












 

صد بار نوشتم پاک کردم ... نمی دونستم دقیق چی بنویسم ... هی به خودم گفتم نسرین چته ؟ الان دردت چیه ... فک کردم دیدم خوبی اون آدم و لطفش به من باعث شده ذهنم قفل بشه و دهنم بسته ...

فقط حسرت دارم یه عالمه نمی دونم چی کار کنم تا لطفش جبران بشه ... خندم گرفت کی من ؟؟؟ من بتونم عمرا آخه اون اصلا نیازی به جبران نداره هیچ جوره هیچ رقمه ...

این خیلی بد کاش می تونستم ... هر چی فک می کنم کمتر به نتیجه می رسم ... ولی یه برنامه توپ دارم برای تولدش می خوام بترکونم ... کی ؟ من ؟؟ نمی دونم شاید این یکی و بتونم شاید نمی دونم ...اما سعی مو می کنم

براش یه سورپرایز دارم فقط خدا کنه ضایع نشم

 یکی  پیدا می شه مثل این رئیس خوب من این دوست همیشه مهربون و با صفا که با همه مشغله کاری که داره اینجوریه... فقط کافیه لب تر کنم لطفشو بهم نشون بده بدون هیچ حرف و حدیثی ...از اون طرفم آدمی پیدا می شه که همه خوبی و محبت ها رو فراموش می کنه و ... بماند...

پی نوشت:

۱- بعد از مدت ها من پی نوشت دارم فک کنین چه شود

۲- می خواستم اینجا رسما از رئیس خوبم باز هم تشکر کنم ... رئیس جان لطفتو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد

۳- تغییر رشته داده ایم و برگشتیم دنبال همون خبر که عین کنه چسبیده به ما و ول کن هم نیست

۴- دوست خوبم نسرین  وبلاگش اول شد بین هزارها وبلاگ توی جشن پرشین بلاگ ای ول به این نسرین ها که کارشون درسته ... نسرین جونم بازم تبریک

۵- دلم یه سفر می خواد شمال... جنگل ... کومه ... دریا

۶- به یه دوست هر وقت می گم چه خبر می گه ... نداریم منم می گم دیگه نداریم

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:15 توسط ن.ن| |


 

خدایا فاصله ات با من خودت گفتی کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه!!!!

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:26 توسط ن.ن| |



 

کاش کوچیک بودیم وقتی کوچک بودیم دلامون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دل تنگیم ... کاش کوچک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد هم که می زنیم باز کسی حرفامونو نمی فهمه

نمی فهمه

نمی فهمه

 

و حالا

آینده خاطره ایست از یاد رفته که به یاد آمدنی نیست ... گذشته خاطره ایست به یاد مانده که از یاد رفتنیست ... حالا زندگیست !!!!

 

پی نوشت:

۱- یک کم این روزها حال خوشی ندارم نمی دونم چم شده ظاهرا می خوام بمیرم روم نمی شه
۲- چند روز از فضای اینترنت و وبلاگ و این جور چیزها به دور بودم امروز گفتم مطلبی گه چند روز پیش می خواستم بزارمو بزارم تنوع بشه به هر حال دیگه

۳- از دل خسته از غبار و هیاهو ... چکاوکی آواز خوان پر می کشد  

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:40 توسط ن.ن| |


 

دنياي اين روزاي من هم قده تن پوشم شده


آنقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده


دنياي اين روزاي من درگير تنهايي شده


تنها مدارا مي كنيم ، دنيا عجب جايي شده


هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم


آينده اين خونه رو با شمع روشن مي كنم


در حسرت فرداي تو ، تقويم مو پر مي كنم


هر روز اين تنهايي رو فردا تصور مي كنم


هفت سنگ اين روزاي من حتي شبم تاريك نيست


اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست


هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم


آينده اين خونه رو با شمع روشن مي كنم

 

پی نوشت:

 چیزی برای گفتن ندارم فقط همین... دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده ...

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:37 توسط ن.ن| |



قدم هایم را روی سنگفرش پیاده رو می شمارم یک دو سه ... یک دو سه ... تقریبا دو ساله که این مسیر طی می کنم تو سرما تو گرما اما برام خوشایند بود ... حداقلش این بود که دلم خوش بود فضای کاری مو دوست دارم آدما شو دوست دارم ... حداقلش اینه که در مقایسه با جاهای دیگه خاله زنک بازی و زیر آب زنی در کمترین حد خودش دیده می شه و اقرار نیست که بگم شایدم نیست ....

علت اصلی اش به خاطر مدیریت خوب معاونت از همون روزهای اول بود ... سید حسن موسوی مردی مقتدر و کار بلد که چون از روز اول هدف و کارش مشخص بود بچه ها رو آنقدر درگیر کار کرد که کسی فرصت خاله زنک بازی نداشت ... بعدشم آقا مهدی جهانگیری که دیگه همه اون خوب می شناسن و نیاز به تعریف نداره اما به تعبیر من (بهترین رئیس دنیا) ... می دونین چرا چون من توی دوره مدیریت رئیس بهترین دوران کاری و توی روابط عمومی گذروندم ... فعال ... اکتیو ... پر خبر و پر تلاش ... اما با تغییر ایشان همه چی دوباره به هم ریخت ... دوباره داشتم تلاش می کردم که موتوری که داشت خاموش می شد و روشن نگه دارم یک هو ... همه چی بهم ریخت و در حال حاضر دارن معاونت سرمایه گذاری رو حذف می کنن به همین راحتی ...

حال باز من موندمو بی حوصلگی ... بی انگیزه شدن ... واقعا حالم داره از این تغییر و تحولات بهم می خوره دیگه حوصله رئیس جدید ... فضای جدید و نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدااااااااااااااااااررررررررررمممممم

پی نوشت:

1- سرم گیح می ره ... این سردرد لعنتی نمی خواد دست از سر من برداره انگار ...خسته شدم آنقدر قرص خوردم خسته شدم خسته ...

2- جالب همیشه میون بی حوصله شدن های من یک اتفاق خوب می افته ... من عمه شدم البته نه برای اولین بار ... پارسای عمه عشق عمه ش یه عالمه ...

3- برای زینب خواهر ... آدم ها در دو حالت همدیگر رو ترک می کنن 1- اینکه احساس کنن کسی دوستشون نداره و 2- اینکه احساس کنن یکی خیلی دوستشون داره ... تو چی فک می کنی ؟؟

4- یکی برام اس ام اس داد ... مشکلات خودت را با مداد بنویش و پاک کن را به خدا بسپار ... یعنی ؟؟؟


نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:47 توسط ن.ن| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net