|
قرارمون تو...آسمون شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...blansh27@yahoo.com
| ||
|
سالها پیش بود توی یک روز بهاری دمدمای غروب وقتی بانوی قصه ما داشت شام را آماده می کرد ناگهان دردی جانفسا تمام بدنش را گرفت ... عرق سردی بر روی پیشانیش نشست اما صدایش در نیامد لحظه ای سر جایش خشکش زد سعی کرد خود را به اتاق برساند، آرام آرام به سوی اتاق بچه ها رفت و نرگس را صدا زد همان جا نشست... نرگس دوان دوان خود را به مادر رساند و با دیدن مادر جیغ بلندی کشید و گفت مادرررررررررررر صدای نرگس زن همسایه را آگاه کرد او خود را از طبقه پایین به بالا رساند با دیدن بانوی قصه ما لبخندی زد و گفت وقتشه ... چند ساعت بعد صدای کودکی فضای بیمارستان را پر کرد و بانوی قصه ما پس از شنیدن صدای فرزندش لبخندی زد و از حال رفت ... او از قبل نام کودک را انتخاب کرده بود ... "نسرین" امروز ۳۶ سال از آن روز می گذرد و بانوی قصه ما تمام این سال ها بزرگترین هدیه خدا به نسرین بوده است ... پی نوشت: ۱- مادر عزیزم روزت مبارک دوستت دارم یه عالمه ... من بی تو هیچم اینو بدون همیشه ... ۲- امروز از ۸ صبح ۶۷۵۴۳۲۹۰۸۷۲۵۲ اس ام اس داشتم و ۲۳۰۹۴۵۱۲ تلفن برای تبریک تولد ... خیلی خوشبختم نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه :)))
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:48 ] [ ن.ن ]
صدای ریز ریز گریه زن مرا متوجه خودش کرد ... سر برگرداندم دیدم آرام و بی صدا گریه می کند در دستش برگه های پزشکی زیاد بود که روی آن نوشته بود محمد ... ۷ ساله معلول ذهنی و ... نگاهش کردم تا آمدم چیزی بگویم گفت: ۴ سال است این را می روم و می آیم عروسم دو نوه ۷ ساله و ۴ ساله ام را که معلولیت ذهنی دارند پیش من گذاشته و رفته و دوباره زد زیر گریه ... پرسیدم الان کجا می خوای بری؟ می خوای چیکار کنی؟ گفت بهم گفتن باید بری فلان جا و فلان جا نامه بگیری که اعلام کنند استطاعت مالی نداری بعد نوه هایت را در مراکز دولتی نگه داری کنند... دلم برایش سوخت پیرزن بیچاره از چهره اش معلوم بود که رنگ خوشی را در زندگی اش ندیده هرگز... می دانستم نمی توانم کمکش کنم اما برایش دعا کردم که کارش انجام شود ...
پی نوشت: ۱- مسئولان محترم و متولی دست یاری هموطنان خود را بگیرد شاید روزی شما جای آنان باشید... ۲- شاید برم توی یه روزنامه کار کنم شاید ... ۳- بودن آنهایی که بودنشان را می خواهیم زمین را زیباتر می کند. " تولدتان مبارک"
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:1 ] [ ن.ن ]
با رسیدن بهار روزگار برگ دیگری از زندگی را پیش رویم باز کرد... سخته اگر بخوای تو فضایی که بودی و تغییر بدی و بخوای دوباره همه چیز از نو تجربه کنی اما کار در دنیای مطبوعات اینو به من فهموند که باید قوی باشم و این تغییرات را یک امر عادی تلقی کنم ... من با اقتدار کامل این تغییر را پذیرفتم و خود را در مسیری قرار دادم که تجربه جدیدی را آغاز کنم و بی شک درس بزرگی از این مساله خواهم گرفت و اما تجربه ای که از فضای کار قبلی به دست آوردم این است که دیگر برای جایی که کار می کنم زیاد دل نسوزونم و بشم مثل بقیه آدم های که تنها فعال نمایی می کنند اما در اصل کار نمی کنند اینجوری برنده تری ... پی نوشت: 1- به تقدیر و مکافات دادن در این دنیا چقدر ایمان دارید؟؟ من که زیاد می بینم اون روزی رو که مثل آشغال از اون بالا بندازنت پایین ... راستی سر پل صراط منتظرت می مونم ... [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 13:21 ] [ ن.ن ]
جناب آقای ... سردار ، سرهنگ، تیمسار محترم اینکه شب عیدی مردم جریمشون کنی، ماشینشونو بخوابونی، موتور بگیری طرف یک ماه بدو بگیره تازه اونم شاید بتونه اسمشو چی می زارین ؟ فرهنگ سازی !! قانونمند کردن مردم !!! آخه این کجاش فرهنگ سازی کی دیده که با این رفتارها می شه جامعه را قانونمند کرد؟؟ اون بدبختی که با هزار قرض و و قوله رفته یه موتور خریده شب عیدی نون زن و بچشو در بیاره و جلوی اونو خجالت زده نشه بعد موتورشو می گیری برای چی ؟؟؟؟ دلتون خنک می شه یارو از سرباز گرفته تا به افسر و تقی و نقی تون التماس کنه ؟؟؟ دوست دارین طرف بره قاچاقچی بشه به جوونها مواد بفروشه نه؟؟ یا اینکه بره دزدی ؟؟ نظرتون راجع به جنایت چیه؟؟ خوبه یارو برای اینکه شب عیدی بتونه 2 کیلو میوه برای زن و بچش بخره دست به هر کاری بزنه !! نمی دونم صدای این اعتراض به گوش مسئولان می رسه یا نه ؟ اما تلاش می کنم رسالت خبرنگاری مو تا اونجایی که ممکنه انجام بدم ... کسی رو ندارم که بهش زنگ بزنم اما هر کار دیگه ای از دستم بر بیاد انجام می دم ... پی نوشت: 1- آرامم، چون مزرعه ای که ملخ ها تمام گندم هایش را خورده دیگر بیمی از دست ها ندارد ...
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 10:1 ] [ ن.ن ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||