قرارمون تو...آسمون
زندگی انتظار است مرگ اجبار عشق یک بار جدایی دشوار و یاد خدا زیباترین تکرار آخرین روز دیدار من با عمو عاملی مانند فیلمی بر پرده سینما از جلوی چشمانم عبور کرد... پلان اول: دوشنبه ۱۷ دی ماه ۱۳۸۶ ساعت ۱۰ صبح میدان ارگ صدای لا اله الا الله از دور به گوش می رسد و همزمان صدای عمو عاملی از رادیو / هم همه جمعیت اشک های روان و حسرت های به دل مانده نخستین صحنه ای بود که دیدم ... پلان دوم:غسالخانه آنقدر صدای شیون و فریاد به گوش می رسد که سرمای زمستان را فراموش می کنی و محصور آن تصاویر می شوی به دنبال اسم عمو بر روی قطعه آهنی سیاه بودم پیدایش نکردم ناگهان سال ۷۹ و مرگ پدرم افتادم بی اختیار دوباره اشکهایم روان شد غم از دست دادن پدر خیلی سخته... پلان سوم: قطعه هنرمندان ساعت ۱۲ ظهر همه جا سفید سفید اینجا قبری پیدا نیست به دنبال منزل ابدی عمو گشتم چند متر دورتر مردی را در حال کندن گوری دیدم که قرار بود خانه ابدی عمو باشد ... حال عمو جان دیگر راحته راحت بخواب این منزل دیگر برای همیشه همیشه از آن توست و مطمئن باش دست هیچ بنا بشری به تو نمی رسد که بخواهد مثل زمانی که زنده بودی خانه ات را به حراج بگذارد و تو را از خانه ات بیرون کند عمو جان راحت بخواب قرارمون تو... آسمون انگار امروز آسمون هم می دونست که قراره مردی بزرگ از میان ما برود برای همین از صبح بارید و بارید... عمو عاملی قصه های من امروز دعوت حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت... روزی که قرار بود برای فستیوال خانه دوست نشریه نی لبک به صورت ویژه چاپ شود مصاحبه با عمو عاملی را امید به عهده من گذاشت کلی شاد شدم آخه من عمو عاملی مو به اندازه تمام دنیا دوست داشتم و دارم... دکترا به خاطر وضعیت جسمی اش استراحت در یک محیط آرام و هوای پاک را پیشنهاد داده بودند به همین خاطر مصاحبه من با عمو عاملی به دلیل بعد مسافت ( آخه اون موقع عمو تو یکی از شهرهای شمال بود) به صورت تلفنی انجام شد در هر لحظه که اون حرف می زد تمام خاطرات کودکی و قصه های شیرینش با صدای دلنوازش به یادم می آمد و روحم را نوازش می کرد... اما روز فستیوال وقتی او را در لباس سر تا پا سفید/ قدی خمیده/ سری بی مو دیدم تمام تصوراتم به هم ریخت ... عمو عاملی من امروز هم مثل اون روز در لباسی سر تا پا سفید به سوی معبود خود رفت یادش گرامی و روحش شاد روز چهارشنبه بود که مریم زنگ زد و از مهمانی کوچکی با حضور رئیس اسبق ایرنا ( استان تهران) خبر داد با اینکه قرار بود برای ماموریت اداری راهی شمال شوم اما هر طور برنامه ریزی کردم و خودم را به مهمانی رساندم. دیدن دوستان قدیمی که از چندتای آنها خیلی وقت بود که خبر نداشتم خیلی لذت بخش بود دقایقی را با صحبت حول محور کاری و زندگی و( البته خوردن سالاد خوشمزه) گذشت تا اینکه دیدم ماشین رئیس جلوی در رستوران توقف کرد و بالاخره جمع کامل شد و نوبت به سفارش غذا شد بچه ها به نوبت غذای مورد علاقه خود را سفارش دادند و صحبت ها ادامه داشت تا وقت خوردن غذاها در ظرف های بزرگ با ظاهری بسیار دهن آب انداز البته خیلی سریع با کمک احسانه که یک جورای نقش میزبان را بازی می کرد غذای هم برای لطیف آورده شد و مهمانی تا ساعت ۲ بعدازظهر ادامه داشت و سپس به دلیل اشتیاق بچه ها به این بازدید ها قرار شد که برنامه ریزی مهمانی بعدی نیز ریخته شود البته اگر این کار بخواهد توسط احسانه جان اجرا شود دیدار ما می افتد به سال ۸۷ راستی بخش مهم این دیدار این بود که پول این همه غذای خوشمزه توسط رئیس عزیز پرداخت شد نابینا به ماه گفت :دوست دارم ماه گفت: چه طوری؟ تو که نمی بینی ؟ نابینا گفت: چون نمی بینیمت دوست دارم ماه گفت: چرا؟ نابینا گفت: اگه می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم امروز تولد بزرگترین هدیه خدا به من بود ... مادر همون موهبت بزرگ الهی همه اینو می دونن اما من بازم می گم که من بدون مامانم هیچم هیچه هیچ بعد از مرگ بابام تنها امید و دلخوشی من تو زندگی مامانمه دعاهای اون باعث شده که تو گرفتاری ها و مشکلات درهای رحمت بدون هیچ دغدغه ای یکی یکی به رویم باز شود خدایا مادرمو هیچ وقت از من نگیر
شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آورده شد و بچه ها شروع به خوردن کردن در همین لحظه یکی از دوستان قدیمی که همیشه عادت دارد دقیقه نود برد ( مجید میرزا حیدری) از راه رسید و در یک حرکت انتحاری غذای لطیف بیچاره را خورد و او ماند و نگاه حسرت وار به غذاهای بچه ها ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| طراح قالب وبلاگ Pichak.net |


