تبليغاتX
قرارمون تو...آسمون


قرارمون تو...آسمون



شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...












 

منم مثل بقیه دوستام از سال ۸۶ براتون می گم آغازش که با یک سفر خاطر انگیزه به بهانه رفتن به عروسی یکی از دوستان عزیز " آقا محمد" بابای زینب کوچولو آغاز شد بقیه روز ها مثل هم گذشت تکراری و یکنواخت .

اما کم کم که به تابستان رسیدیم تدارک یک سفر دیگر را به شمال گذاشتیمو با یک ون رفتیم شمال جای شما سبز که بسیار بسیار خوش گذشت و با مسابقاتی که فرشاد و مهدیه گذاشتن آنقدر خندیدم که من باز مثل گذشته آنقدر خندیدم که حالم بد شد

فصل پاییز هم با ترکوندن خونمون برای نقاشی و بنایی آغاز شد و در همان روزهای پایان مهر ماه عروسی خواهر گلم سمیه جان بود توی عروسی چون هم آنقدر رقصیدم و جیغ زدم که فرداش مریض شدم اساسی به قول مامانم که می گفت آخه مگه کسی زورت کرده بوددد ... آخه شما بگین میشه آدم توی عروسی خواهرش اونم ته تغاری آروم بشینه نه والاااااااااااا

بعدشم یه ۷ ۸ باری برای کار رفتم سفر استان مرکزی کرمان بوشهر یزد ۲ بار شمال کیش قشم بقیه اشم یادم نمی یاد به قول بچه ها من نسرین پولو هستم یعنی همان مارکوپولو با ورژن زن ایرانی

از کار براتون بگم که در یک عملیات انتحاری و تصمیم برخی اساتید به اصطلاح فهیم  سه بار جام عوض شد و دست آخر هم راهی معاونت وزین سرمایه گذاری و طرح های سازمان میراث فرهنگی شدیم و در نقش خبرنگار و مسئول ارتباط با رسانه ها به اسلام و مسلمین خدمت می کنیم

آهنگهای مورد علاقه... خونه تکونی دل... و کتابهای قشنگ امسال که  خوندم

خواننده همیشه مورد علاقه من که داریوش و خدا وکیلیش شعرهاش تمام پر معنا ...

" بمان مادر بمان در خانه ی خاموش خود مادر   که باران بلا می بارد از سنگ "

" کوهو می زارم رو دوشم رخت هر جنگو می پوشم موجو از دریا می گیرم شیره سنگو می دوشم

میارم ماهو تو خونه می گیرم با ۲ دونشونه ..."

خواننده های جدید هم شهیاد و شهریار

آهنگ جدید شهیاد بسیار قشنگ حتما گوش کنید ...

خانه تکانی دل... یک چند نفری رو گذاشتم کنار البته نه به اون معنا که حرف و حدیثی بینمون شده باشه دست روزگار سبب شد که تکانده شوند اما امیدوارم هر جا هستن خوش و خرم باشن

کتاب هم که تا دلتون بخواد را به راه می خونم اونم در عرض ۴ یا ۵ ساعته به نوعی می بلعمش

کتاب هایی که جدید خوندم از دو نویسنده معروف ایرانی بود یکی دوراهی در آفتاب به قلم حسن کریم پور و دریا به قلم م. مودب پور که دومی خیلی قشنگ تر بود ...

خلاصه امیدوارم که همه دوستان سال خوب و خوشی را پیش رو داشته باشند و به همه خوش بگذره به امید دیدار تا سال آینده ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:5 توسط ن.ن| |


 

مرگ پدر یکی از دوستانم که اتفاقا اسم او هم نسرین است غمی بزرگ را به یادم آورد و سبب شد که این شعر را بنویسم ...

                    هیچکس وسعت ویرانیم را حس نکرد وسعت حیرانیم را حس نکرد

                          در میان خنده های تلخ من دیده ی بارانیم را حس نکرد

                      در هجوم لحظه های بی کسی غربت پنهانیم را حس نکرد

                        آنکه با آغاز من مانوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:40 توسط ن.ن| |


 

به انتهای شب که می رسم        چیزی در درونم انگار می میرد آرام آرام ...

و خیالم کشیده می شود           در تاریکی دیدگان تو ....

زمان می گذرد و من ...              همچنان برای تو می نویسم

عجب برفی می آید                  و من آوازم را در سپیده برف پنهان می کنم

      و بی تو بی قرار می شوم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:16 توسط ن.ن| |


 

سلام بابا جونم ... دلم به اندازه تمام کوههای دنیا سنگینه امسال هم مثل سالهای گذشته دلم نمی خواهد عید شود  عیدی که تو نباشی برای من عزاست اصلا از اومدنش خوشحال نمی شم یادمه اون موقعی که براحتی دست از این دنیا کشیدی و رفتی چه به روزه همه آمد بیشتر از همه من و سمیه یادته آنقدر گریه کردیمو جیغ زدیم که به خواب نرگس اومدی و گفتی به این دو تا دختر بگو آنقدر بی قراری نکنن روحم من آنجا عذاب می کشه 

برعکس اینکه همه می گن گذشته زمان همه چیزو از یاد آدم ها می بره اما با گذشت ۸ سال از رفتن تو این مساله برای من عادی نشده اصلا اصلا ... هر موقع به تو فکر می کنم به نبودت به جای خالیت در کنار مادر جگرم آتش می گیره

پدر زندگی بی تو خیلی خیلی سخته خودت از اون بالا داری می بینی که مادر و بقیه چطور روزگار می گذرانند همه یه جورای به خاطر همدیگه شاد می شن همه بخاطر همدیگه غمهاشونو پشت در جا می گذارن بعد وارد خونه می شن

چه سالهای مزخرفی بود ۸۰ ۸۱ ۸۲ و... اصلا دوست ندارم عید بشه حالم از عید و عید دیدنی به هم می خوره

از سال ۸۷ هم مثل بقیه سالها متنفرم ... نامه ام را با بوسه ای بر آن با تمبر دوستت دارم می فرستم به آدرسه آسمان هفتم کوچه بهشت منزل حاج محمد نیکنام امیدوارم زود جواب نامه ام را بدهی

کسی که هیچ وقت تو را فراموش نمی کند و تا ابد عاشقته        دخترت نسرین

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:10 توسط ن.ن| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net