تبليغاتX
قرارمون تو...آسمون


قرارمون تو...آسمون



شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...












 

چند روز پیش که رفته بودم ایرنا و مثل همیشه یک ربعی منتظر زینب خانم گل گلاب بودم که یک هو یه صدای از پشت سر گفت: "ای بابا تو هنوز بازنشست نشدی" برگشتم دیدم آقای احمدی یکی از همکاران قدیمی ایرنا است کمی نگاهش کردم و گفتم آقای احمدی یعنی اینقدر پیر شدم با همان لبخند دوباره گفت آره دیگه ...

خلاصه پس از کمی گپ و گفت و گو اونی که منتظرش بودم اومد راه افتادیم به سمت خانه ...

چند ساعت بعد با خودم فکر کردم ...راستیااااااا  من چند سال و ماه و هفته و روزه که دارم کار می کنم؟؟؟؟ هر چی فکر کردم حافظه یاری نداد که به ماه و هفته و روز شو یادم بیاد فقط می دونم ۸ سال ... 

توی این ۸ سال خیلی چیزها از آدم های مختلف به خصوص رئیسام یاد گرفتم ...

من کار خبری را به تشویق آقای خسرو حسینی برادر عزیز و بزرگوارم شروع کردم و اولین رئیسم آقای احمد جعفری چمازکتی بود که بسیار نزدشان ارادت دارم ...

بعد آقای رضا پیمان یغمایی .  آقای بندی مدت بسیار کوتاه آقای پازوکی ...  اینها روسای بنده در خبرگزاری ایرنا بودند در جاهای مختلف دیگر نیز روسای داشتم که بعدا درباره اونها ایراد سخنرانی خواهم کرد

این آدم بیشترین سهم رو تو زندگی من داشتند از هر کدام از این روسا یکی از خصوصیات اخلاقیشونو به عنوان الگو در ذهنم حک کردم ...

مثلا آقای احمد جعفری چمازکتی ... در ظاهر بسیار خشن و عصبی اما قلب بزرگ و مهربانی دارد ...

اما وقتی داد می زد و خبرهارو با (اف ۲ اف ۹) یک سیستم پیشرفته در ایرنا بود پاک میکرد تن بچه ها می لرزید اما من که هیچوقت ازش نترسیدم به قول بعضی ها من خیلی خیره ام

اما آقای یغمایی صبور ... هم در ظاهر و هم در باطن مهربان و خیلی خیلی بزرگ به اندازه تمام ستاره های آسمون دوسش داشتمو و دارم ...

آقای بندی ... خیلی عزیز و دوست داشتی است یکی از کسانی بود که گذاشت توی حوزه فرهنگی هر چقدر دلم میخواد بال بال بزنمو و حالشو ببرم ... هم اکنون نیز در "ایچیکی دانا " دهلی نو هستند امیدوارم هر جا که هست موفق و سر بلند باشد ...

آقای پازوکی هم که خیلی ارادتمندیم ...

بقیه رو هم بعدا می گم حالا هستند یه ۷ ۸ ۱۰ تای دیگه موندن

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 17:49 توسط ن.ن| |


 

مدتها است كه احساس خوبي ندارم همه چيز برام تكراري شده دچار يك روزمرگي خفن شدم ... ديگه مثل گذشته انگيزه كار كردن ندارم ... رفتن به سركار و برگشتن به خونه شده يه فيلم سينمايي تكراري...

تازه رسيدي خونه لباس در نياورده و استراحت نكرده بايد بدوي تو آشپزخانه ... رفتن همان و تا ساعت ۱۱ يا ۱۲ سرپا وايسادن همان ...

يه روزگاري بود كه به شوق رفتن به سركار در كنار دوستان و رئيس عزيزتر از جان پيمان يغمايي صبح اول وقت بيدار مي شدم اما حالا ساعت ۸ به زور خودمو از رختخواب بيرون مي كشونم انگار به پاهام وزنه آويزونه خيلي حس بديه خيلي ...

اگه چاره داشتم اينجوري كار نمي كردم فقط و فقط به خاطر علاقه اي كه به شغلم دارم كار توي يك روزنامه رو انتخاب مي كردم كه ساعت ۱۰ و ۱۱ برم و خودم را با نوشتن اخبار و گزارشات مورد علاقه ام مشغول كنم بعد هم ساعت ۵ برگردم خونه ... اما اينا آلان برام شده يه خواب يه رويا ...

نمي دونم كي و چه روزي مي تونم به اين آرزو برسم البته ناشكري نمي كنم خدا را ۱۰۰ هزار مرتبه شكر اما برام دعا كنيد...

فكر كنم چون يه مدتيه سر خاك بابام نرفتم حالم گرفتس نمي دونم آخه وقتي مي رم اونجا كلي سبك مي شم و بر مي گردم ... شايدم نه شايدم آره ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:45 توسط ن.ن| |


قبل از هر چيز سال نو را به همه دوستان و وبلاگ نويسان عزيز و گرامي تبريك عرض كرده و سال خوب و خوشي را برايتان آرزومندم

 

چند روز بود كه مي خواستم يك مطلب جديد بزارم چون تعدد عنوان بود ترجيح دادم درباره سفر بنويسم ...

 

قرار بود ما سوم عيد راهي سفر شويم اما امان از دست اين زينب هي گفت امروز فردا امروز فردا خلاصه سفر ما با 4 روز تاخير آغاز شد البته اونم چه جوري ما صبح رفتيم زينب خانم شب تشريف آوردن ...

 

قصد ما سفر به شيراز بود كه سعادتي نصيب ما شد و با دعوت لطيف جان سري هم به شهركرد زديم و حسابي به اين داداش عزيز و خانواده گرامي و گرانقدرش زحمت داديم اميدوارم كه بتوانيم اين همه زحمت را جبران كنيم...

 

پس از گشت و گذار در شهركرد راهي شيراز شديم ... شهري پر از راز و رمز با عطر گل بهار نارنج كه بدجور آدم را محصور مي كند البته توي يك كتاب خونده بودم كه بوي بهار نارنج آدمو عاشق مي كنه از شما چه پنهان اين مساله اتفاق افتاد اونم چه افتادني ... بماند ... البته نه براي مناااا براي برخي از دوستان و آشنايانو و فاميل و اينا...

 

خلاصه پس از سه روز بازديد از جاي جاي شيراز و خواندن قرائت فاتحه براي سعدي و حافظ و بازديد از تخت جمشيد كه هر چقدر از بزرگي و عظمت اين بناي تاريخي بگم كم گفتم (البته در پست ديگري به طور كامل از اين بنا خواهم گفت...) راهي بوشهر شديم البته اين دفعه بدون زينب و هيات همراه ...

 

تا 2 سال پيش پيشنهاد من براي سفر شمال بود اما وقتي رفتم بوشهر و برگشتم سخت عاشق اين شهر شدم و آلان تمام پيشنهاد من فقط فقط فقط بوشهر بوشهرررررر

 

نمي دونين غروبش چقدر زيباست واقعا آدمو سرجاش ميخكوب مي كنه روز آخر من 3 ساعت تمام تك و تنها كنار آب نشسته بودم و منتظر غروب خورشيد بودم واقعا رويايي بايد خودتون ببينيد حتما به سفر بريد بوشهر اگه بخواين من به عنوان ليدر شما را همراهي مي كنم ...

 

لازمه از چند نفر تشكر ويژه داشته باشم ...

لطيف جان و خانواده گرامي اش، داوود و سيد جواد ، عماد و آقاي دهقان بسيار بسيار در طول سفر به اينا زحمت داديم اساسي

 

و در پايان آهنگ خاطر انگيز محسن يگانه ...

دوووباااررههه يك گوشه مي شينمو واسه دلم مي خونم     هنوز تو حسرت يك هم زبونم

ولي اينو نمي شه گفت خودم مي دونم ...

بازم دوباره دلم گرفته    دوباره شعرهام بوي غم گرفته    كسي نفهميد غمم چي بوده دليل يك عمر ماتمم چه بوده ...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:3 توسط ن.ن| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net