قرارمون تو...آسمون
خیلی موقع ها هست که می خوام خیلی حرف هارو به بعضی آدم های دور و بر خودم بزنم اما ... بیشتر وقت ها حرفم تو گلوم خفه می شه این آهنگ یاسر محمودی منو می بره به یه دنیای دیگه دل به تو بستم کاشکی بفهمی دیوونه هستم کاشکی بفهمی ... دل تنگی هامو کاشکی بفهمی غم صدامو کاشکی بفهمی ... کاشکی بفهمی ... دارم میمیرم از غم دوریت تو بی خیالی غرق غروری ... حالم عجیبه دل شوره دارم کاشکی بدونی چه بی قرارم... چه بی قرارم کاشکی بفهمی ...کاشکی بدونی... کاشکی تو دردام پیشم بمونی چشمتاتو هر شب تو خواب می بینم... چشم انتظارت تا کی بشینم کی تو نگاهم عشقو می بینی منو به چشمات کی می رسونی ... کاشکی بفهمی من تو رو می خوام تویی عزیزم تموم دنیام دارم میمیرم از غم دوریت تو بی خیالی غرق غروری ... حالم عجیبه دل شوره دارم کاشکی بدونی چه بی قرارم چه بی قرارم ... پی نوشت: توی این هفته تغییر مدیر عامل ایرنا پس از چند روز شایعه پراکنی به واقعیت رسید و هفته آینده ایرنا دستخوش تغییر و تحولات اساسی خواهد شد... بودند و هستند کسانی که برای رسیدن خبرگزاری ایرنا به جایگاه رفیع تلاش زیادی کردند و حقیقتا این کوشش ها شایسته تقدیر است ... اما حالا روی سخنم با توست رئیس عزیز تویی که اقتدار و ریاستت هنوزم که هنوز سر زبان بچه هاته و از اون روش الگو گرفتند و خیلی هم موفق شدند... رئیس همیشه رئیس بمان طی دوماهی که از سال می گذره اتفاقات زیادی برای من افتاده که هر کدوم تجربه زیادی را برای من به همراه داشت... تونستم بفهمم هر کس که می گه دوست داره می تونسته دروغ گفته باشه مثل آب خوردن هر کس بگه تو دوست قدیمی و خوب من هستی می تونسته برای خالی نبودن عریضه یا شاید نمی دونم ... اینو گفته باشه و بس ... و بدترین اتفاق این روزها... بیماری کیمیا اس ام اسی از عزیزی دریافت کردم که با اوضاع احوال کنونی من همخوانی داره که براتون می گم ... دهقان فداکار کم یاب شده... چوپان دروغگو زیاد شده ... شنگول برای منگول گرگ شده .. کوکب خانم از گرسنگی فوت شده ... اشک یتیم برایمان عادی شده ...کلاغ مثل روباه شده ... حسنک چوپان وزیر شده ... آرش کمانگیر معتاد شده ... شیرین فرهادو پیچونده با پیرمردی مایه دار مقیم لندن شده ... پی نوشت: لطفا همه برای کیمیا جان دعا کنید به زودی برای عمل راهی بیمارستان خواهد شد ... یه جای توی یه وبلاگ دیدم که کسی از اسم من سو استفاده کرده و از خودش کامنت گذاشته خواستم بگم که اون ن.ن من نیستم ... خیالتون راحت... از این به بعد هم تکرار نشه لطفا... راستی توی پست از روسای قدیم تا جدید یادم رفت اسم یه رئیس محترم و عزیزی که بسیار بسیار بسیار منو رو حمایت کرد و کار یادم داد رو بیارم آقای سیامک قادری ... رئیس خوبم خیلی مخلصیمااااااااااااا امیدوارم هر جا هستین سالمو تندرست باشید راستی راستی یادم رفت بگم امروز تولدم بوددددددددد روزی در درون اناری زندگی کردم ... روزی صدای دانه ای را شنیدم که می گفت: در آینده درخت بلندی خواهم شد که باد در میان شاخه هایم ترانه خواهد خواند و خورشید نیز خواهد رقصید و من در گذر این فصل ها نیرومند تر و زیباتر خواهم بود!! دانه ای دیگر گفت: چقدر تو نادان هستی ای رفیق! هنگامی که من مانند تو کوچک بودم چنین رویایی در سر می پروراندم اما پس از اینکه توانستم همه چیز را با عقل بسنجم دریافتم که تمام آرزوهایم بیهوده اند... سومین دانه گفت: اما من چیزی را در خودمان نمی یابم که از چنین آینده ای بزرگ خبر دهد! چهارمین دانه گفت: اگر آینده ما بهتر از امروزمان نباشد زندگی بیهوده ای خواهیم داشت! پنجمین دانه گفت: چرا درباره آینده مجادله کنیم در حالی که نمی دانیم امروز بر ما چه خواهد گذشت؟ ششمین دانه گفت: ما تا ابد به زندگی کنونی خود ادامه خواهیم داد هفتمین دانه گفت: من آینده را به روشنی می بینم اما نمی توانم آن را با الفاظ بیان کنم آنگاه دانه های هشتم و نهم و دهم و دیگر دانه ها نیز به صدا در آمدند و به سبب تعدد صداها دیگر نتوانستم چیزی را بفهمم پس در همان روز انار را ترک کردم و در درون " به " ساکن شدم ... جایی که دانه های کمی دارد و در خاموشی و سکوت به سر می برد!!! می خوام داستانی را براتون بگم که حقیقت محضه من که شنیدم ساعت ها و روزها بهش فکر کردم اما در جواب دادن مرددم ... برای شما می گم که از راهنمایی تک تکتون استفاده کنم چون می دونم آدم های بزرگی به وبلاگ من سر می زنن که راهنمایی اونها می تونه چاره ساز باشه ... و اما ماجرای این عشق ... من دختر دایی دارم که ۴ سالی از من بزرگتره مهندس شیمیه و هنوز ازدواج نکرده ... دوستی داره که از دوران دبیرستان و دانشگاه با هم بودن چند سالی هست که ازدواج کرده و یک فرزند داره... دختر داییم به خاطر کارش مجبوره که در طول ماه چندین سفر بره ( یکی رو دست من بلند شده ) اما در سفری که چند ماه پیش به یکی از شهرهای جنوبی داشتن به دلیل نبود بلیط برگشت در همون روز رفت مجبور می شن یک شب را در اون شهر بمونن و چون ماموریتشون هم تمام شده بوده تصمیم میگیرن گشتی در شهر بزنن و خرید کنن ... در همون گشت و گذار اتفاقی با ۲ آقای جوان آشنا می شن و یک ساعتی را راجع به کار و علت سفرشون صحبت می کنن (اون آقایان جوان تو کار واردات و صادرات پوشاک بودن ) دست آخر کارت ویزیت بینشون رد و بدل می شه و تمام... اما ماجرا به همین جا ختم نمی شه پس از ۲ روز یکی از اون پسرهای جوان با دوست دختر دایی من تماس می گیره و پس از چند دقیقه صحبت های معمولی مکالمه به پایان می رسه ... این تماس ها از ۲ یا ۳ روز در میون به هر روز و روزی چند دفعه می رسه ... بله اون پسر یک دل نه صد دل عاشقه این دختر می شه منزل این خانم در کرجه و پسره تهران و این پسر عاشق برای دیدن یک دقیقه دختر هر روز این مسافتو می ره و برمیگرده بدون اینکه حتی یک دقیقه از نزدیک ببینتش یا صحبت کنه فقط از دور نگاهش می کنه و برمیگرده یک بار که دختر ازش می خواد که همه چیزو زودتر تموم کنن پسره کله شق می ره کرج تو مسیرش جلوی چشم صد نفر به پاش می افته و ازش می خواد که ترکش نکنه و اون فقط به جواب دادن تلفنش راضیه حالا این دختر نیز اون پسر رو خیلی دوست داره و نمی تونه ازش دل بکنه اما مونده سر یه دوراهی خیلی بزرگ ... لطفا و خواهشن نگین این عشق نیست و هوسه و این حرفها چون این ماجرا یک حقیقت محضه حقیقت محض با چیزهای که من شنیدم فکر می کنم که این عشق واقعیه ... پی نوشت: این ماجرا را گفتم تا از تک تک شما راهنمایی بخوام ... اگر شما جای این دختر و پسر بودین چه می کردین ...
شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...
این خفگی آنقدر ادامه پیدا می کنه که یک هو احساس می کنم دیگه نمی تونم نفس بکشم
و تنها راه حل ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فکر کردن به این موضوع که چه بلایی می خواد سر این دوست عزیزم و ماها بیاد دیوونم کرده ...
( این یکی خیلی با حال بود) رستم با اسفندیار کیف قاپ شده ... خدایا چرا دنیا اینطور شده ...![]()
( این بوس برای خودمه) امروز خیلی از دوستام زنگ زدنو اس ام اس دادن از همه ممنونممممممم
مقادیری بزرگ شدممممم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و در بسیاری از این سفرها دوستش نیز همراهش هست البته از اون سفرهای که صبح می رن و شب برمی گردن و خیلی کم پیش میاد که ۲ روز بمونن ...
اونم چه عاشقی ...![]()
![]()
![]()
| طراح قالب وبلاگ Pichak.net |

