تبليغاتX
قرارمون تو...آسمون


قرارمون تو...آسمون



شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...












 

حتما پیش خودتون فکر کردین که سفر ... سوتی ... لطیف یعنی چی؟ جونم براتون بگه که توی این سفر اخیر من به اندازه تمام طول سال خندیدم خندیدم  چون از  آغاز سفر اين لطيف سوتي داد تا آخرش

بزارید از اول براتون تعریف کنم ...

سفر ما به شمال دوشنبه شب آغاز شد و پس از ۱۰ ساعت ماندن در ترافیک  بالاخره به مقصد رسیدم ... البته زينب و لطيف و عموش زودتر رفته بودن ...

از اونجایی که ما توجه کنید ما یعنی "من و زینب" رفتیم سفر این آسمون هی بارید هی بارید هی بارید ...

به این زینب هی گفتم بیا برگردیم تعطیلات مردمو خراب نکنیم گوش نکرد که نکرد خلاصه آنقدر موندیمو به آسمون چشم دوختیم که ما پیروز شدیم و آسمان آفتابی شد

در طی دو روزی که آسمان بارید و تقریبا ما رو خانه نشین کرده بود ما از سوتی های پی در پی لطیف جان فیض بردیم و تا حد مرگ خندیدم ...

البته فکر نکنید سوتی ها به همین دو روز ختم شدااااااااا نه تا لحظه آخر که برگردیم ادامه داشت ...

روز پنج شنبه کمی که هوا بهتر شد و باران کمتر و ما راهی جنگل های ۲۰۰۰ شديم هي جاتون خالي آنقدر خوش گذشت آنقدر خوش گذشت كه نمي دونيد هر جا كه موقعيت پا مي داد مي زديم بغل و ...

روز جمعه هم كه هوا كاملا آفتابي شد بود سريع خودمونو رسونديم به كنار دريا و هي آفتاب گرفتيم آخه اين زينب ۹۰۰۰ هزار تومان پول روغن برنز كننده داده بود و آگه آفتاب نمي شد و ما برنزه نمي شديم ... بايد هر طوري بود آفتاب مي خريدمو و بالاخره ... آره ...

برگشتنه آنقدر جاده شلوغ بود كه تقريبا ۱۵ ساعت در راه بوديم و مقاديري له و لورده شديم  اما در اين حين سوتي هاي مكرر لطيف سبب شد كه خستگي سفر را تحمل كنيم

پي نوشت :

اعضاي اين سفر عبارت بودند از من -زينب- لطيف ملقب به سوتي - حسام- همسر- مادر- نرگس- عمو مهدي- زن عمو- امير حسين- عليرضا دان داني- عمو امير - زن عمو - مجتبي - علي - امير منصوري - مهديه - امين رضا معروف به فينگيل ...

دو كشف مهم ... مي توانيد با سشوار موهايتان را كوتاه كنيد و به جاي روده لوله هم در شكم وجود دارد يعني از اين به بعد مي گيم دل و لوله اين تنها بخش كوچكي از سوتي هاي لطيف جان بود ...

به دليل اينكه اين وبلاگو خيلي ها مي خونن از نوشتن ساير سوتي هاي لطيف معذورم چون خيلي ...

راستي قبل از سفر به يك مهموني دعوت شديم و از حضور اساتيد بزرگي همچون استاد كاظمي دينان مستر جعفري چمازكتي و  مستر گنجي معروف به "اي پي" فيض برديم به من كه خيلي خوش گذشت چون تونستم كمي زبان مازندراني ياد بگيريم خيلي آسونه شما مي تونين يك " كه " به آخر همه حرفتون اضافه كنيد اون وقت زبونتون مي شه مازندراني ... البته براي پيشرفت بيشتر قرار شد مستر گنجي روزي يك ساعت به زينب زبان ياد بدهد منم از محضر مستر چمازكتي فيض ببرم

یه چیزی یادم رفت بگم در این سفر زینب به قول خودش زینب شوماخر رانندگی کرد چه رانندگی دست هر چی فرمول ۱ و ۲ و ۳و ۴ و ... اینا بود از پشت بست

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 9:42 توسط ن.ن| |


 

توی این چند وقت اخیر همه مطالب وبلاگم شده بود درد و غصه... اما غمو و غصه دیگه بسه دلتو باید برقصه ( آهنگ جدید امید و نوید)

 و حالا یک مطلب توپ...

 به تازگی فهمیدم که ... بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست...

به تازگی فهمیدم که ... وقتی که عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود...

به تازگی فهمیدم که ... تنها کسی که مرا در زندکی شاد می کند کسی است که به من می گوید: " تو مرا شادی کردی"...

به تازگی فهمیدم که ... همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم ...

به تازگی فهمیدم که ... این عشق است که زخم ها را شفا می دهد نه زمان ...

به تازگی فهمیدم که ... وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد ...

به تازگی فهمیدم که ... زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم ...

به تازگی فهمیدم که ... نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب کنم ...

به تازگی فهمیدم که ... گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست اوست و قلبی است برای فهمیدن او...

پی نوشت: یکی از دوستان پس از مدت ها تلاش و کوشش توانست نظر شخص مورد نظر( یا همون اسمشو نبر) را جلب کند  و اکنون... اوضاع بر وفق مراده  متاسفانه نمی تونم بیشتر از این توضیح دهم بسیار تابلو می شود ... و در آخر من کشته

 

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:45 توسط ن.ن| |


 

اینجا آسمان ابری است ... آنجا را نمی دانم

اینجا شده پاییز ... آنجا را نمی دانم

اینجا فقط رنگ است ... آنجا را نمی دانم

اینجا دلی تنگ است ... آنجا را نمی دانم

امروز اینجا در شهر تهران و بیمارستان تهران دل های آدم های که کیمیا را دوست داشتند ابری بود ... آنجا را نمی دانم ...

امروز اینجا در طبقه چهارم بیمارستان همه جا پاییز و برگ ریزان بود ... آنجا را نمی دانم

امروز اینجا در اتاق ۴۰۲ و اطاق عمل رنگ ها همه سبز و آبی بود دیوار اتاق آبی رنگ لباس آدم ها سبز... آنجا را نمی دانم ...

امروز اینجا در کنار دل گرفته و چشمان گریان پدر و مادر کیمیا دل منو و زینب هم گرفته .. آنجا را نمی دانم ...

پی نوشت: خدایا به کیمیا تن سالم و به همه ما صبر بده تا بتونیم این همه درد و غم رو تحمل کنیم ... راضیم به رضای تو...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 21:29 توسط ن.ن| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net