قرارمون تو...آسمون
سالهاست که سهم من از 17 مرداد ماه سکوت است، چشم دوختن به راه طولانی و کویری بهشت زهرا و خریدن یک دسته گل رز از دخترک گل فروش... برای پدری که این روز روز به دنیا آمدنش است، روز تولدش... هر سال این روز را برای رفتن به خانه جدید پدر برنامه ریزی می کردم... آخر حرف دارم، حرف های یکسال زندگی دیگری که بدون پدرم گذشت ... می رفتم تولدش را تبریک می گفتم و حرف می زدم برایش، به مانند همان دختری که با لباس صورتی سر بالین پدر می گذارد و فراموش می کنه هر چه سختی است در دنیا... آنقدر حرف می زدم که سبک می شدم ... آنقدر سبک که پرواز برایم معنی پیدا می کرد ... اما امسال برای پیوند زدن این روز با تولد پدرم برنامه دیگری ساختم... برنامه ای که با یک حرکت خراب شد؟؟؟!!!! امسال صبح 17 مرداد ماه تنها به خواندن فاتحه ای اکتفا کردم و بر باد بوسه ای زدم تا شاید سوار ابرها شود و آنقدر بالا و بالا و بالا برود که بنشینید بر دست و صورت پدرم... وقتی فریاد زدم سهم من از این دنیا بی پدری است خدا صدایم را شنید یکی از راه دور آمد در قامت پدرم... انگار صورت خودش بود که لبخند می زد... نگاهش کردم نگاهم کرد ... انگار فهمید ... انگار حس کرد ... لمس کرد ... گفت: سعی می کنم پدر خوبی باشم ... خندیدم ... قاه قاه زدم ... حس کردم دیگه من نیستم ... خودم نیستم ... حمایتگر دارم ... پدر دارم... آن روزها بود که مانند گنجشکی که پرواز را تازه تجربه کرده بال زدم رفتم بالا... بالا و بالاتر ... اما ناگهان بالهایم شکست و سقوط کردم ... سقوط روحم، وجودم را خاکی کرد اما درد من از درد بالهایم نبود درد دلم بود که صدایش را بلند شنیدم ... دلم شکسته شد آخه روز تولد پدر و شکستن دل دختری تنها... نه این تو نبودی ؟ بودی؟ آیا برایت واژه " پدر" مقدس بوده یا نه؟؟؟؟ هنوزم می شنوم صدای بوق ممتد تلفن در گوشم ... و صدای که می گفت " تلفن مشترک مورد نظر خاموش است"... اعتراض کردم... ساعتها بعد اما جواب این همه اعتراض تنها این بود " متاسفم" ... پی نوشت: 1- روز خبرنگار خودمون خودمونو تحویل گرفتیم و با دوستان و استادان گرامی و البته یک مهمان ویژه از مدیران ایرنا... رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت هر چند اون کسی که منتظرش بودم نیومد... 2- آدمک این اس ام اس فرستاد ... اگه کسی دلت را شکست صداشو در نیار یه روزی دلش می شکنه صداش در می آد ... 3- یه چیزی دیگه هم می خواستم بگم ... یادم نیومد ... انگار خدا دلش نیومد من آرزو به دل بمونمو و بالاخره قبل از فرا رسیدن اون ۲۴ ساعت مهلت قبل از مرگ اول از استاد بگم که بنده خدا با سن بالای ۶۰ سال افتاده گیره یه سری بچه شر و ... می گفت ( البته با لهجه افغانی ) یک روز در سر کلاسی که داشتم یکی از بچه ها از من پرسید این بینش اسلامی چیست َ گفتم ... تا اومد ادامه بده دیگه کلاس قابل کنترل کردن نبود ... همه رفتن هوا... خلاصه اینکه همین جوریش در طول روز و هفته وقت کم می اوردم حالا دیگه سه روز در هفته می ریم کلاس دیگه هیچی ... اما درس خوندن حال می ده اساسی پی نوشت: ۱- طی هفته پیش با ارسال اس ام اس از سوی پدر متوجه شدم که ای ول بزودی به یه مهمونی توپ دعوت می شم وایییییییییییی که چه حالی می دهههههههههههه ولی لباس ندارممممممم ۲- آدمک جان من چی بپوشم تو بگووووووووو ۳- اینم باز برای پدر جان دیگران گر بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفتی که جان در بدنی
شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رفتیم سر کلاس اونم چه کلاسی بینش اسلامی ... واویلا... البته دوستان در جریان هستند که من اصلا نیازی به این کلاس ها ندارم چون اطلاعات دینی من بسیار بالاست ![]()
اگه غیر از اینه بگین ناراحت نمی شم والاااااااااااااا ![]()
![]()
بنده خدا کمی هم لهجه داره دیگه بدتر ... یه جمله می گم دیگه تا ته شو بخونین...![]()
![]()
یکی از پسرهای شر کلاسم هر ۵ دقیقه یه بار یه جک ترکی می گفت هی استاد می گفت نگو ترک بگو یه یارو اما اون پسر از رو نرفت که نرفت ![]()
![]()
من عاشق درس خوندنم ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| طراح قالب وبلاگ Pichak.net |

