تبليغاتX
قرارمون تو...آسمون


قرارمون تو...آسمون



شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...












 

از دیروز تا آلان این جمله رو به ۱۰۰ نفر گفتم ... گفتم که رفتن شایسته تو نیست ... اما حالا می نویسم که شاید نتیجه بده نمی دونم می ده یا نه ...

نامه ای سر گشاده به "رئیس بزرگم "

اول هر سخن را با نام خدای یکتایی آغاز می کنم که بزرگی مهربانی محبت کردن زیبایی و همه و همه از اونه و کمی از این صفاتشو به بندگانش اعطاء کرده ... می گویم سلام...سلامی که فکر نمی کردم باید خیلی زود بگویم خداحافظ... یعنی واقعا باید بگم ... باورم نمی شه ...

وقتی خبر استعفا رو شنیدم شوکه شدم اصلا باورم نمی شد فک کردم دارم اشتباه می کنم انگار یه بشکه ۲۰ لیتری آب سرد ریختن روم خشکم زده بود ... شانس اوردم توی ماشین سحر بودم و گرنه توی خیابون می رفتم زیر ماشین انقدر بغضمو خوردم که داشتم خفه می شدم دقیقا همون حس رو که چند سال پیش وقتی استاد مهربانم "رضا پیمان یغمایی" داشت برای ماموریت اداری می رفت چین تا ریاست دفتر خبرگزاری ایرنا رو توی پکن به عهده بگیره می خواستم داد بزنم بگم آخه خداااااااااااااا چرا چرا چرا ؟؟؟؟؟!!!!!!!!

واقعا پاداش آدم های خوب اینه من که باور نمی کنم...

رفتم تو لک... برگشتم به ۷ ماه پیش وقتی "سید حسن موسوی" اداره معاونت را به تو واگذار کرد... همش مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم گذشت ...

۷ ماه به سرعت برق و باد گذشت اما تجربه ای که من کسب کردم اندازه ۷۰ سال بود اغراق نمی کنم واقعا می گم... برگزاری همایش فرصت های سرمایه گذاری و حضور در جلسات نشست های مختلف و دیدار با آدم های مختلف خیلی چیزها به من یاد داد و باعث شد قدم های بعدی زندگی مو دقیق تر و بهتر بردارم ...

قدم اول...

یاد گرفتم قوی باشم و دل به دریا بزنم و روی تصمیم هام بایستم تا حالا چنین چیزی را تجربه نکرده بودم ... این اولین چیزی بود که یاد گرفتم ...

قدم دوم...

حس مسئولیت پذیری و مدیریت توانمند ... تو تمام لحظه های نشست ها و جلسات تمام حرفها و رفتارهاتو با آدم ها موشکافانه زیر نظر داشتم همه جا اقتدار حرف اول رو می زد ... اینم یاد گرفتم ...

قدم سوم ...

در کنار مدیریت به جا و منطقی دوستی با آدم های مختلف همراه شدن با آدم ها به اندازه ظرفیت هاشون ... این بزرگترین برگ برنده مدیریتت بود که هیچ کس نتونست اونو ببینه ...

قدم چهارم:

توجه به خواسته های تک تک کارمندان ... این کار آسونی نبود و نیست اما از عهده اش خوب براومدی منم یاد گرفتم ( البته من که کارمندی ندارم اما ...)

و ...

اگه بخوام بگم باید تا انتهای جاده برم اما آلان دیگه نمی تونم ... خسته ام خیلی ... پاهام یاریم نمی کنه ... فکر این همه نامردی روحمو آزار می ده آخه یکی نیست بگه ... باید سکوت کنم یا بگم ... تو بگو ...

اما می دونم به خاطر داشتن روح بزرگت آدم ها رو می بخشی اما من ... این کارو نمی کنم ...نزاشتن خستگی برگزاری اون همایش به اون بزرگی در بیاد بعد این کارها رو بکنن حالم از همشون بهم می خوره  آدم های کوچیکه می خوان از هر دستاویزی برای بزرگ کردن خودشون استفاده کنن خودشونم می دونن که این اتفاق اونقدر بزرگ بود که مثل توپ همه جا صدا کرد هضم این قضیه براشون سخته چون نمی تونن بهتر از خودشونو ببینن متاسفم برای همشون ...

حرف آخر ... هنوزم معتقدم که نباید میدونو برای آدم های کوچیک خالی می کردی اما ... اگه من سکوت می کنم امیدوارم هرجا که هستی مثل گذشته موفق و موید باشی ... حتما همین طوره "شک نکن"

پی نوشت:

۱-با شمام آدم های که سرتونو عین کبک کردین توی برف نه چیزی می بینین و نه می شنوین ... هزاربار گفتم آلان می گم اون برنامه یه آئین و رسم توی کردستان چرا هر چی و به چیزهای دیگه ربط می دین بابا قراره برین توی یه وجب خاک بخوابین مگه غیر از اینه شماها که دین و ایمونتون خیلی قوی تر از منه پس چرا این همه جفا... نامردی ... واقعا نمی دونم... بهترین جواب اینه واگذارتون می کنیم به خدا ...

۲- دیگه یه لحظه هم نمی تونه این فضای سنگینو تحمل کنم حالم خیلی بده خیلی ...

۳- بخاطر اینکه صدای احسان خواجه امیری و خیلی خیلی دوست دارم آهنگ وبلاگم عوض شد

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 8:30 توسط ن.ن| |


اول:

 

عذرخواهی بابت دیر سر زدن به دوستان مجازی و آپ نكردن ... نمي دونين آخه كه چي روزهايي رو پشت سر گذاشتم واويلاااااااااااااااااااا نگو و نپرس برگزاري يه همايش دو روزه با حضور ۲۰۰۰ مهمون داخلي و خارجي پوستم كنده شد در حد بچه هاي ساوجبلاغ و كردان( اشتباه نشه كردان نام منطقه اي زيبا و سر سبز در نزديكي استان قزوين است كه برادر عزيزم مجيك جان در آنجا زمين و باغ و ... دارد البته من نديدماااا كسانيكه ديدن مي گن خيلي قشنگه )

 

مطلبي كه براتون مي نويسمو به دقت بخونين دوست دارم اين دفعه همه شما دوستان گل و بلبلم در نقش يك قاضي و داور وارد بشين و نظر بدين اوكيييي

 

دوم:

 لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
 
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.
 

کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد.

 
 وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!
 

"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند."
                                                                                                         -                                                              پائولو کوئيلو

 می دونین چرا این مطلب گذاشتم بخاطر اینکه نمی دونم چرا وقتی به کسی محبت می کنی یا بهشون توجه می کنی فکر می کنن الان آخرشن و باید همیشه دولا باشی اونا رو کولت سوار شن ؟؟؟؟
مگه چقدر می شه به این آدم به قول خودمون حال داد تحویلشون گرفت بابااااااااا آخه انصافم خوب چیزه آگه جواب این همه توجه و محبت اینه بابا نخواستیم ما عطای این خوبیو به لغاش بخشیدیم ...
اصلا دستم نمک نداره نمی دونم چرا!!!!؟؟؟
 
نمی دونم آدم ها خودشونو می زنن به کوچه علی چپ یا واقعا اینها رو نمی بینن !!! من و آدمک عهد کردیم دیگه تمومش کنیم این محبت کردناااا این تحویل گرفتنهای بی خودی که جوابی جز بی وفایی نداشته واقعا بسهههههههههههه

 حالا می خوام این قضیه رو به رای بزارم منتظر راي اعضاي هيات ژوري هستم ...

 

پي نوشت:

 

۱- پس از برگزاري همايش بين المللي فرصت هاي سرمايه گذاري در صنعت گردشگري كه با مديريت رئيس عزيزم مهندس "‌مهدي جهانگيري" خود را به چند روز استراحت دعوت مي كنيم ...شنیدم رئیس قراره ما رو چند روزی به سفر بفرسته اونم کجا جنوببببببببببببببب دمت گرم رئیس

 

۲- توسط رئيس سازمان ميراث فرهنگی، صنايع دستي و گردشگري استان بوشهر جناب آقاي "دكتر دشتي" دعوت شدم بوشهر ... مي رم حالشو مي برم هر كي مي خواد بياد خودش مي دونه من كه دارم مي رم ... دريااااااااااااااااااااااااااااااا آخ جون ...

 
۳- به آدمک قول داده بودم راجع به یه آدم دیگه ننویسم نمی نویسم اما می خوام بهش بگم ...
حالا دیگه رو قول تو حسابی باز نمی کنم                    خودمو توی دلت زورکی جا نمی کنم ...
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:20 توسط ن.ن| |


 

به انتهاي شب كه مي رسم

چيزي در درونم

انگار مي ميرد

آرام آرام ...

و خيالم كشيده مي شود

در تاريكي

ديدگان تو

زمان مي گذرد

و من

همچنان براي تو مي نويسم

عجب برفي مي آيد

و من آوازم را

در سپيده برف پنهان مي كنم

و بي تو

بي قرار مي شوم...

 پی نوشت:

۱- هر چی فکر کردم که چی بنویسم دیدم بازم مثل همیشه باید غز بزنم ناله کنم اشک بریزم ...گفتم ... نسرین بی خیال ... سکوت کن سکوت ... سحر بانو گفته منم اجابت می کنم

۲- گاهی معنای یک شعر از گفتن هزار حرف بهتره این شد که حرفمو تو شعر گفتم حالا کی معنیشو فهمید دستا همه بالاااااااااااااااااااا

۳- سحر جان منو به بازی دعوت کرده بود برای اینکه حرفها تکراری نباشه همونای که سحربانو می گه منم توی همه اون کارها باهاش شریکم برای همیشههههههههههه

۴- یکی از دوستای نزدیک بابام رفت پیش بابای خوب و مهربونم ... محسن آقا خیلی دوست داشتم امیدوارم که اون دنیا شفاعت منو بکنی به بابام سلام منو برسون و بگو که خیلی دوسش دارم و دلم براش خیلی تنگ شده خیلی خیلی خیلی خیلی

- بعد از مدتها تونستم فیلم سنتوری رو از یکی از کانال های ماهواره ببینم (اسمشو نمی گم تبلیغ نشه) خیلی به موقع بود...

رفیق من سنگ صبور غم ها              به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم     چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از خیلی ها                 خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونی هام نشونی          پیر شدم پیر تو ای جوونی

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22:45 توسط ن.ن| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net