تبليغاتX
قرارمون تو...آسمون
قرارمون تو...آسمون

شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...

 

امروز از صبح دنبال تهیه و تدارک یه مهمونی بودم یه مهمونی توپ برای تولد ... تولد کسی که خیلی دوسش دارم خیلی ...

مدت ها بود که منتظر این روز بودم ... از چند روز پیش همش تو تبو تابه این روز بودم هی با خودم می گفتم چی کار کنم ... چی کار نکنم ... تولد بزرگ بگیرم یا یه تولد جمع و جور ... خلاصه پس از چند روز فکر کردن  به این نتیجه رسیدم که هر چی می خوام اون بدونه رو بنویسم و بهش تقدیم کنم و بگم عزیز تولدت مبارک...

متن نامه ارسالی این گونه بود...

عزیز تولدت مبارک  ... روزها و هفته ها و ماه های پر از خاطرات خوب و بد رو با هم گذرونیدم ... من هی حرف زدم تو گوش کردی... هی غر زدم هیچی نگفتی ... بلند بلند داد زدم تو سکوت کردی و در برابر خنده های گاه و بیگاه من نیز ...

عزیز تولدت مبارک ... منو بخاطر تمام کارهام ببخش ... ببخش که سرت داد کشیدم ببخش که هی غر زدم ... هی گریه کردم ... زیاد نخندیدم چون عمر خنده هام از غصه هام کمتر بود مگه نه ؟؟؟؟

عزیز تولدت مبارک... امیدوارم بازم بتونی منو تحمل کنی نمی دونم تا به کی تا کجا اما بهم قول بده که اگه از دستم خسته شدی ... یهو نزاری بری منو تنها بزاری آخه "من که جز تو کسی رو ندارم"  که هر وقت بخوام حرف بزنم برام بهونه نیاره و به حرفم گوش کنه ...( این مصرع دزدیده شده از آهنگ های محسن خان یگانه ...)

نامه را با یه دنیا آرزو و امید می فرستم برایت تا شاید ...

امروز ۲۹ آذرماه مصادف است با تولد وبلاگ عزیزم

همه کنجکاو شده بودینااااااااا نگین نه که باور نمی کنم

پی نوشت:

۱- قرار بود که با یکساله شدن وبلاگم بگم چرا این اسمو براش انتخاب کردم خیلی ها پرسیده بودن می گم ...

انتخاب "آخرین دیدار" به خاطر این بود که اون لحظه های که بابام چشمشو برای همیشه به روی این دنیا بست من تنها در کنارش بودم و این آخرین دیدار ما بود ... و "قرارمون تو ... آسمون" بخاطر این انتخاب شد چون برای دیدار دوباره بابام قرارمونو توی آسمون گذاشتیم ...

۲- این ماه ۲ تا کنسرت رفتم محسن خان یگانه و احسان خواجه امیری خیلی خوش گذشت آنقدر جیغ زدم گلوم درد گرفته یکی نیست بگه آخه مگه مجبوری؟؟؟ بابا من کنسرت ندیدم خوب

۳- به آدمک قول داده بودم درباره پدرم ننویسم اما نتونستم...

۴- این ماه یه تجربه کاری خوبی و گذروندم ستاد خبری جشنواره موسیقی فجر ... همه چی خیلی خوب و عالی بود و تشکر فراوان از استاد مهربانم و پدر بزرگوار برای اعتماد به من حقیر ممنونم برای همه چی دوستون دارم یه عالمه

۵- یه خاطر جالب از این ستاد... یه روز یکی از دوستان ما اومد ستاد و با خود یک حیوان محترم همراه داشت ... ما بهش می گیم موش ... اما ایشون فرمودن همستر  فک کنین موش اورده بود من که داشتم سکته می کردم ... دوست ما تا متوجه شد گفت نه این موش نیست این از نسل خرسه  ما رو می گی کوپ کردیم ... که یهو یکی از روسا گفت: چی ؟؟؟؟ خرس ... مرد حسابی تو فک کردی ما کی هستیم... این مساله سوژه شد که هی بخندیمممممم

 ۶- و از همه مهمتر اینکه دوم دی تولد مامان جون منه ... از همین جا می گم مامان گلم تولدت مبارکککککککککککککککک دوست دارم قد دنیاااااااااااا

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:30 توسط ن.ن|

 

روزها یکی پس از دیگری می گذرد و من دوباره تجربه ای را تجربه می کنم ... تجربه ای شیرین در کنار آدم هایی که خیلی دوستشون دارم ... وقتی هر روز می بینمشون و حضور شونو حس می کنم حسی خوشایند  مرا تا ... می برد...

حرف هایی که به تجربه هایم می افزاید، لبخندهایی که حس اعتماد را در درونم زنده می کند، نگاههایی که پر از مهر و محبت است روحم را غلغلک می دهد و حسی خوشایند تمام وجودم را در بر می گیرد...

وجود دوباره آنها زندگیم را دستخوش تغییر کرده تغییری که سال ها بود به دنبالش بودم اما هر چی می رفتم اونم هم از من دورتر می شد اما حالا نه ... دوباره خودم را یافته ام ... دوباره بودن با آنها را تجربه می کنم تجربه ای که این بار بسیار متفاوت با ۸ سال پیشه ...

اعتماد تک تک آنها روحم را دگرگون کرده ... دیگه استرس و نگرانی بار و بندیلشو برای نمی دونم چه مدتی بسته و رفته ..." می خوام بگم همیشه اما نمی دونم همیشگی است یا نه..." خدا کنه همیشگی باشه ...

دارم پس از سالها درس هایی که یاد گرفتمو پس می دم بازم نمی دونم چه نمره ای آوردم ؟؟؟ قبول شدم ... نشدم ... اما به گمانم شدم ... نگاه های مهربانه و پر از محبتشان که این را می گوید... اما باید بپرسم که قبول شدم یا نه ؟؟؟

استاد بزرگوارم ، پدر مهربانم من قبولم ؟؟؟؟؟؟

عقربه های ساعت از حسودیشان به سرعت به دنبال هم می دوند تا هر لحظه با هم بودن ما را زود به پایان ببرند اما زهی خیال باطل ... هر دقیقه بودن با آنها برای من یک عمره یک عمره پر از ... 

 تقدیم به کسی که خودش می داند این شعر مال اوست ...

تو اگه پاییز زردی واسه من بهار سبزی، تو اگه هوای سردی واسه من همیشه گرمی، تو اگه ابر سیاهی واسه من ابر بهاری، تو اگه دشت گناهی واسه من یه بی گناهی، تو اگه غرق نیازی واسه من یه بی نیازی، تو اگه رفیق راهی واسه من یه تکیه گاهی...

پی نوشت:

۱- برای برادری که تازه یافتمش ... " اگرخنده از لبهايم گريزد” اگر اشک از چشمهايم گريزد” اگر از گريه دريايي بسازم” اگر از خنده رويايي بسازم” لحظه اي از ياد تو دور نخواهم ماند "...

 ۲- دلم یه سفر توپ می خواد اونم به جنوب یعنی می شه برم ... کمکککککککک یکی منو ببره

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:35 توسط ن.ن|

 

اصلا خوشی به من نیومده هر وقت می آم احساس آرامش کنم و با خودم می گم آخیش ... نسرین راحت شدی ها از اون همه استرس ... کلنجار رفتن با یه مشت آدمه ... اما یه هو یه طوفانی می آد و آرامشتو بهم می زنه ...این طوفانه که از ۱۰۰ تا سونامی بدتر بود آنقدر بهت زده شدم که واقعا نمی دونم آلان باید چه تصمیمی بگیرم بمونم تا یکی بیاد و دوباره امتحانو امتحان کنم یا نه برم قبل از اینکه بخوام دوباره با خودم یا کسی درگیر بشم البته من اصلا آدم دعوایی نیستم اما یه وقتها بعضی از آدم ها کفرمو در میارن مجبورم که آره ... قاطی کنم براشون اساسی... تنها منتظر یه تلنگرم که برای رفتن از اینجا اقدام کنم... البته پدرجان گفته زود تصمیم نگیرم یه مدتی صبر کنم تا نفر جدید بیاد ببینم وضعیت چگونه است سعی می کنم به حرف پدر احترام بزارم و این وضعیت وحشتناک و تحمل کنم اما نمی دونم چقدر می تونم دوام بیارم نمی دونم نمی دونم نمی دونم ... اما تلاشمو می کنم پدر جان چشممم

 یه جا بهم پیشنهاد کار جدید شده اون آدمو خیلی خوب می شناسم ... آشنایی ما بر میگرده به ۱۰ سال پیش زمانیکه من خبرنگار حوزه شهرداری و سازمان فرهنگی هنری شهرداری بودم ... آقای احمد پاکزاد دوست بسیار بزرگوار و حرفه ای من در عرصه مطبوعات ...ازم خواسته برم پیشش تا درباره همکاری با یکدیگر مذاکره کنم می رم ببینم چی می شه ... برام دعا کنین اگه خوبه و خدا صلاح می دونه بشه ...

حالا موندم با رفتن آقای جهانگیری چه سرنوشتی در انتظار معاونته ... اضطراب و نگرانی رو می شه توی چشمان تک تک کارمندها دید به خصوص بچه های دفترش و من ...

تازه امروز تولد رئیس هم هست کلی برای این روز نقشه کشیده بودم ... کلی هم برنامه ریزی کرده بودم می خواستم با هماهنگی و همکاری بچه های معاونت توی دفترش براش تولد بگیریم و به قول معروف " سورپرایزش" کنیم اما نشد تمام برنامه ریزی ها باد هوا شددددددددد ... واقعا این چه زندگیه من دارمممممممممممم ... شاکیم اساسی ... هر کی می تونه بیاد جواب منو بده ...

یه شعر برای ...

دل تنگي هاتو بردار به روي قلبم بزار

تكيه بده به شونم توي اين مسير دشوار

اگه منو مي خواي حرف دلمو گوش كن فقط براي يكبار بعدش خدا نگهدار

تنهايي خيلي سخته وقتي چشمام براه وقتي كه شب سياه وقتي بدون ماه

تنهايي خيلي تلخه وقتي كه بي تو هستم  تنها مي مونه دستمه با اين دل شكستم

دل تنگي هامو بردار پيش خودت نگهدار هر وقت كه تنها شدي منو به يادت بيار

داري مي ري نمي خوام وقتت تو رو بگيرم

اين حرف آخر من دوست دارم دوست دارم مي ميرم

تنهايي خيلي درده اگه نياي تو خوابم وقتي تو اضطرابم تو هم ندي جوابم

تنهاي خيلي سرده وقتي پيشم نباشي ... 

 پی نوشت:

۱- اول آذر دو تا مناسبت داشت ... اول اینکه تولد پدرجان بود که بازم می گم تولدت مبارک ... دوم سالگرد ازدواجم ...

۲- تولدی که پس از ۲ ماه برنامه ریزی توسط یه آقای تقریبا محترم لو رفت  بسیار خوب برگزار شد ... البته پس از نصفه جان شدن من و آدمک ... اما خوش گذشت و همه چی خیلی خوب بود خیلی ...

۳- دوم آذر هم تولد رئیس بزرگوار بنده است ... رئیس تولدت مبارک ایشالا ۱۲۰ سال زنده باشی و عمری پر برکت و با عزت داشته باشی ...

۴- بزودی نتیجه مذاکرات اعلام می شود ...

۵- از همه کسانیکه در پست قبلی اظهار نظر کردند ممنون و سپاسگزارم... اما رفت بی هیچ دلیلی

 ۶- به درخواست یه آدمی که خیلی خیلی برام مهم و ارزشمنده آهنگ وبلاگمو عوض کردم و بازهم به درخواست ایشون سیاوش قمیشی گذاشتم ... تقدیم با احترام 

 

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 8:7 توسط ن.ن|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت