قرارمون تو...آسمون
چند روز پيش وقتي نتوستم براي يك مساله اي كه حسابي آزارم مي داد و تلاش كرده بودم خودم به تنهايي حلش كنم راه حلي پيدا كنم اما چاره اي نداشتم رسيدم بودم به بن بست ... خلاصه تنها با ارسال يه اس ام اس ( ببخشيد فارسي را پاس نداشتيم) از خدا خيلي سپاسگزارم كه توي اين دنياي وانفسا كه هيچ كس به هيچكس نيست نعمتي به من داده كه هر چقدر قدردان باشم بازم كمه اينجا براش مي نويسم كه خواهر خوبم ... تكيه گاه زندگيم ... به خاطر همه چي ازت ممنونم اميدوارم بتونم روزي تمام اين محبت هاتو جبران كنم ... خدا كنه بتونم اين مطلب هم برام اس ام اس شده بود كه با اين پست هم خوني فراوان دارد ... من به خود مي بالم كه در اين عصر يخي و در اين ظلمت باروت و فساد دوستي دارم كه دلش چون آب زلال است... و قلبش آينه خورشيد... ۱- پدر جانم توي وبلاگش بهانه نوشتن براي من شعري نوشته كه منو حسابي شرمند كرده ... باور نمي شه كه منم مي تونم براي كسي مهم باشم تا جائيكه برام شعر بگه باورتون مي شه من كه نه می دونم که می دونه خیلی خیلی دوستش دارم و وقتی می بینمش روحم براش پر می کشه ... اما بازم دلم می خواد که بدونه از اینکه همیشه و همه جا حضور داره و اینکه اون دارم خیلی خوشحالم و به خودم می بالم ... پدرم بابت همه محبت هات و مهربونی هات ازت ممنونم تا ابد ... ۲- همانند همیشه من باز هم مثل شاگرد زرنگ ها ۳- کاش خدا قدرت و توان زیادی بهم بده که بتونم تمام خوبی های دنیا را به دو عزیزی که توی این پست از اشون اسم بردم هدیه کنم ... یعنی می شه ۴- بزودی با خبرهای کاملا جدید بر می گردم ... از آنجائیکه عاشق شعرهای سهراب سپهری هستم و هوای امروزم یک هوای شاعرانه و عاشقانه به قول بچه ها هوای دو نفره است سلام پی نوشت: ۱- دیروز به یک مهمونی دعوت شده بودم ... ناهار... تقریبا همه کسانیکه دوستشون داشتم بودن غیر از یه نفر... البته قبل از رفتن یک گردگیری اساسی با بعضی ها کردیم و شاید دستگیر شویم شاید ۲- به کوری چشم دشمنان همه نمراتم در حد مرگ عالی بود چند تا ۱۸ و ۱۹ و فقط یکی از نمرهام ۱۷ شد ... از هفته دیگه هم ترم بعد شروع می شه و بی شک از من به عنوان یک شاگرد ممتاز تقدیر خواهد شد شک نکنید... ۳- فک نکن تهمت زدن به آدم ها کار سختی ها ... به سرعت برق و باد می شه این کارو کرد اما مطمئن باش این حرف ها یه روز برات بد گرون تموم می شه ... مثل حالا که وضع زندگیت این جوریه ...این دفعه دیگه اصلا شک نکن... روز سه شنبه قرار بود ساعت ۵ من و مهلا ( معروف به حسن) به محض رسیدن به کیش رفتیم برای نمایشگاه چون ساعت ۶ افتتاح شده بود و ما حسابی دیر کرده بودیم ... بعد از سخنرانی و رمان چینی توسط رئیس و یک بازدید چندین ساعته از نمایشگاه توسط علما از اونجایی که به دلیل شرایط آب و هوایی ساعت نمایشگاه های کیش از ۶ تا ۱۰ شب تقریبا ما از صبح کاری نداشتیم و با حسن می زدیم بیرون برای صفا... سیتی ... منگوله ... خلاصه این قضیه سوژه ای شد که من و مهلا ۴ روز به شکل های مختلف بهش بخندیم ... مثلا می گفتیم می ریم دریا شنا یه هو یه نفر با جت اسکی رد می شه اون کیه ... هنوزم که هنوزه داریم با مهلا به این مساله البته در شکل های مختلف می خندیم ... یه وقت فک نکنین ما خول شدیماااااااااااا بودیم البته توی این سفر حضور سید رضا گنجی و آقا سعید خوشی ما رو حسابی تکمیل کرد... پی نوشت: ۱- اول تشکر از این خواهر زینب که خوب به سفارش من عمل کرد و مواظب وبلاگ و نداشته هام بود بابا خواهر دمت جیز ۲- مدیونید فک کنین برای کسی سوغاتی آوردماااااااااااا اصلا ... البته به غیر از برای ... جان ( کلمه جایگزین این سه نقطه کاملا مشخصه ) تا چش بعضی ها درآدددددددددددددددد ۳- تشکر ویژه و فراوان از دوستانی که وبلاگ منوتنها نزاشتن و سر زدن دوستون دارم هوارتاااا ۴- فک کنم یه مرضی چیزی گرفتم ... این روزها هیچ حالم خوش نیست ... همش سر درد و ضعف شدید دارم ... حوصله هیچ چی ام ندارم انگیزه ایم برای کار کردن ندارم اصلا ... بازم نمی دونم چرا ...
شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...
اساسا به هم ريخته بودم نمي دونستم بايد چي كار كنم آنقدر با خودم كلنجار رفته بودم آنقدر فك كرده بودم ديگه داشتم از پا در مي اومدم ... و بازم مثل هميشه رفتم سراغ تنها كسي كه توي اين زندگي مي تونم هميشه و هميشه و هميشه بهش تكيه كنم ... حتما مي گين چرا از اول نرفتم سراغش ؟؟؟ مي دونيد چون خودش به اندازه كافي درگير حل يه مشكل بود و من نمي خواستم بيش از اين به غصه هاش اضافه كنم اما ...![]()
به همون تكيه گاه در عرض چند دقيقه مشكلم به راحتي حل شد و قيافه من بعد از يك گريه حسابي
اين شكلي شد ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
البته برخي از دوستان و آشنايان و فاميل ها و همسايه هاي اين ور كوچه و اون ور كوچه به ما لقب پت و مت دادند كه من از همين جا از همه سپاسگزاري مي كنم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توی یه آزمون بزرگ و میون چند صد نفر قبول شدم ... البته توی مرحله اول دعا کنین توی مرحله بعدشم قبول شم ...![]()
![]()
یعنی می تونم ![]()
![]()
![]()
این شعرو که صدای زنده یاد خسرو شکیبایی معرکه اش کرده براتون می نویسم ... خودم که لذت بردم شما چطور؟![]()
حال همه ما خوب است،ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است،اما تو لااقل
حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم خواب دیدهام خانه ای خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند
بیپرده بگویمت: چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!![]()
![]()
![]()
![]()
برپایی این نمایشگاه ها هم شده کلاس برای برگزار کنندگان و شرکت کنندگان ... بگذریم ...
بپریم از اونجایی که من ساعت ۳۰: ۳ امتحان داشتم حسن جان زحمت کشید اومد دم دانشگاه بند و بساط من و گرفت و رفت تا کارت پرواز بگیره تا خدایی نکرده جا نمونیم ...![]()
انجام شد و بعد هتل ... شام و خواب...
اما از اونجایی که من خیلی بد شانسم هر وقت تصمیم گرفتم از آزاد بودن در منطقه آزاد کیش استفاده کنم ( یعنی برخلاف تیپ اداری برم بیرون) دیدممم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله رئیس در چند قدمی منه
منم قیافم این شکلی می شد ![]()
ای که چقدر بد شانسم من ![]()
![]()
( رئیس) می ریم دوچرخه سواری یکی با دوچرخه رد می شه اون کیه ... شما بگین ... آهان آفرین رئیس ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای ول ای ول خواهر زینب و ای ول ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| طراح قالب وبلاگ Pichak.net |


