قرارمون تو...آسمون
قدم هایم را روی سنگفرش پیاده رو می شمارم یک دو سه ... یک دو سه ... تقریبا دو ساله که این مسیر طی می کنم تو سرما تو گرما اما برام خوشایند بود ... حداقلش این بود که دلم خوش بود فضای کاری مو دوست دارم آدما شو دوست دارم ... حداقلش اینه که در مقایسه با جاهای دیگه خاله زنک بازی و زیر آب زنی در کمترین حد خودش دیده می شه و اقرار نیست که بگم شایدم نیست .... علت اصلی اش به خاطر مدیریت خوب معاونت از همون روزهای اول بود ... سید حسن موسوی مردی مقتدر و کار بلد که چون از روز اول هدف و کارش مشخص بود بچه ها رو آنقدر درگیر کار کرد که کسی فرصت خاله زنک بازی نداشت ... بعدشم آقا مهدی جهانگیری که دیگه همه اون خوب می شناسن و نیاز به تعریف نداره اما به تعبیر من (بهترین رئیس دنیا) ... می دونین چرا چون من توی دوره مدیریت رئیس بهترین دوران کاری و توی روابط عمومی گذروندم ... فعال ... اکتیو ... پر خبر و پر تلاش ... اما با تغییر ایشان همه چی دوباره به هم ریخت ... دوباره داشتم تلاش می کردم که موتوری که داشت خاموش می شد و روشن نگه دارم یک هو ... همه چی بهم ریخت و در حال حاضر دارن معاونت سرمایه گذاری رو حذف می کنن به همین راحتی ... حال باز من موندمو بی حوصلگی ... بی انگیزه شدن ... واقعا حالم داره از این تغییر و تحولات بهم می خوره دیگه حوصله رئیس جدید ... فضای جدید و نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدااااااااااااااااااررررررررررمممممم پی نوشت: 1- سرم گیح می ره ... این سردرد لعنتی نمی خواد دست از سر من برداره انگار ...خسته شدم آنقدر قرص خوردم خسته شدم خسته ... 2- جالب همیشه میون بی حوصله شدن های من یک اتفاق خوب می افته ... من عمه شدم البته نه برای اولین بار ... پارسای عمه عشق عمه ش یه عالمه ... 3- برای زینب خواهر ... آدم ها در دو حالت همدیگر رو ترک می کنن 1- اینکه احساس کنن کسی دوستشون نداره و 2- اینکه احساس کنن یکی خیلی دوستشون داره ... تو چی فک می کنی ؟؟ 4- یکی برام اس ام اس داد ... مشکلات خودت را با مداد بنویش و پاک کن را به خدا بسپار ... یعنی ؟؟؟ سلام نخستین واژه ای است که گفته می شود به معنای آرزوی سلامتی تندرستی ... پس سلام بر تو ای یادگار پدید آوردنده انقلاب ... یادگار روزهای به یاد ماندنی... روزهای حماسه و ایثار ... نمی دانم یادت هست روزهای که پدر و پدر بزرگت برای به ثمر رسیدن انقلاب چقدر تلاش کردند ...نمی دانم یادت هست دلاوری های عمویت را ... پدر بزرگت که دیگر نیاز به معرفی ندارد همه می شناسند او را ...مردی که برای رسیدن به هدفش هرگز پایش نلرزید و اراده اش سست نشد ... پدرت که خدا رحمتش کند مرد مظلومی که هیچ گاه چهره صاف و بی آلایشش از ذهنم دور نخواهد شد ... می گویند عمویت مرد پر صلابتی بود که قطعا هم همین طور بوده از ان پدر داشتن چنین پسری بعید نیست... اما همه اینها گذشت ... یادآوری اون خاطرات شاید برایت درد آور باشد نمی خواهم نمکی بر روی زحمت باشم اما ... دلم می خواهد بهم بگویی که چرا این روزها سکوت کردی ؟؟ این سکوت چه معنایی دارد؟ به من یاد دادند برای گرفتن حق در برابر زور سرت را خم نکن ایستادگی کن ... بجنگ ... حق گرفتنی است نه دادنی ... تو هم می جنگی؟؟ نمی خواهم مثل پدرت مظلوم باشی ... حقت را بگیر ... یادم نمی آید پدر و پدربزرگت چنین کرده باشند؟؟!! کردند؟؟ در مقابل زیاده خواهی و بی رحمی ها سکوت نکردند کردند؟؟ نه نکردند من مطمئنم ... حتما برای خودت دلایلی داری ... می دانم ... می خواهم آن دلایل را بشنوم ... خیلی زود همین روزها منتظرم ... این را هم بدان که برایت ارزش زیادی قائلم و تو را دوست می دارم ...ای ابر مرد مشرقی ای دوست ... یادگار سخاوت روح الله ... پی نوشت: 1- نمی دونم چرا این خانه ملتی ها زورشون به این خانم ها فقط می رسه و به وزیرای زن رای ندادند ... این وسط علی آبادی را قاطی کردند که کسی چیزی نگه ... 2- امروز شنیدم علاوه بر اینکه آداب و رسوم 20 ساله برگزاری مراسم های احیاء در حرم امام زیر پا گذاشته شد ... مراسم عید فطر هم توی مصلا برگزار نمی شه !!!! آخه بابا شماها از چی می ترسین ؟؟ از ... 3- متن بالا نه نامه سرگشاده بود نه بسته ... فقط یه صحبت بود میون من و یادگاری که برایش یادگاری نوشتم ... 4- آقا صادق هم گفته بزودی ابطحی و عطریانفر و رمضان زاده بزودی آزاد می شوند آیا می شوند ؟؟؟ امسال سریال های ماه رمضون چنگی به دل نمی زنه ... دیروز یه جایی خوندم که نوشته بود حتی یک آهنگ و موسیقی درستی برای سریال ها انتخاب نشده است ... البته خیلی هم نمی شد انتظار داشت بگذریم می خواستم از سریال خورشید پنجم بگم نمی دونم دیدید یا نه ... اما ماجرای این سریال باعث شد جرقه ای در ذهنم بزنه برای یک بازی مجازی موافقین ... ماجرای سریال اینه که نقش اول آن یعنی آقا محسن که حمید گودرزی این نقش و بازی کرده بک شی عتیقه که شبیه یک خورشیده و چند تا خورشید هم داخلش قرار داره طی ماجرایی پیدا می کنه از طرف دیگه مادرشم یک گردنبند داره که همون خورشید روی اون قرار داره وقتی خورشید گردنبند و روی خورشید های اون عتیقه قدیمی می زاره سفر می کنه به 24 سال بعد ... البته ماجرا مربوط به سال 64 و آقا محسن می رسه به سال 88 خورشیدی و درگیره یک سری ماجرا می شه اما گردنبند گم می شه و اون می خواد که گردنبند پیدا کنه و برگرده به زمان خودش ... و اما ... اما ... اما... اینارو گفتیم که چی بشه ... بشه ماجرای یک بازی باحال ... و نحوه بازی کردن اینه که اگه شما می تونستین به چند سال قبل برگردین چیکار می کردین ... اول بازی خودم ... عرضم به حضورتون اینکه اول از همه توی درس خوندن تنبلی نمی کردم و همون سال های 73- 74 می رفتم دانشگاه نه الان سر پیری :-)) موضوع رفتن به آمریکارو خیلی جدی تر دنبال می کردم و اگه این خانواده محترم گذاشته بودن الان با خانواده پسر دائیم پدرم در شهر لس آنجلس می بودیم و زندگانی می کردیم برای خودمان اساسی ... قدر پدرمو بیشتر می دونستم و تلاش می کردم که از لحظه لحظه بودنش استفاده کنم ( ای کاش الان بود) پسر خاله 16 سالمو نمی زاشتم که به همین راحتی از دستمون بره ... و از همه مهمتر... نمی گم تو خماریش بمونین ( نمی دونم چرا شکلکام نیست منم بدون شکلک نمی تونم چیزی بنویسم این جوری می نویسم ... ) :-)))))))) پی نوشت: 1- من زینب جان، سحر، نسرین، عطیه، نازنین و بهار خانوم به این بازی دعوت می کنم 2- بزودی اتفاقات تازه ای می افته شاید اوضاع بهتر تر بشه 3- یعنی کدوم وزرا رای می آرن ؟؟؟؟؟
شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...
![]()
![]()
![]()
| طراح قالب وبلاگ Pichak.net |


